‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ فروردین ۲۰, دوشنبه

Grind movie

جای همگیِ دوست‌داران تارانتینو خالی رفتیم این فیلم جدیدش Grindhouse رو دیدیم. به نظر من زیادی کشش داده بود و یه جورایی خسته‌کننده بود. یه صحنه‌هایی‌ش خدا بودن البته، ولی از به هم چسبوندنِ چند تا صحنه‌ی خدا نمی‌شه یه فیلم خدا ساخت. فیلم از دو تا فیلم تشکیل می‌شه، اولیش رو رابرت ردریگز ساخته و تارانتینو هم توش بازی می‌کنه. دومی رو هم خودِ تارانتینو ساخته و بازم خودش توش بازی می‌کنه. شاید اگه به عنوان دو تا فیلمِ جدا تولیدشون می‌کردن بهتر بود.

خلاصه که بعد از اینکه با هزار هیجان و اشتیاق رفتیم یه ذره خیط شدیم و خسته و خوابالو برگشتیم. شاید هم سبکِ تارانتینو اولش خیلی تازه و جالب و حالا یه کم داره تکراری می‌شه.



۱۳۸۵ بهمن ۱, یکشنبه

فستیوال فیلم یک‌پلانی تهران‌اونیو

فستیوال فیلم یک‌پلانی تهران‌اونیو آغاز به كار كرد. بیست و نه «یادداشت تصویری» اكنون
برای داون‌لود آماده است و تا چهل روز دیگر بر روی سكوی تهران‌۳۶۰ باقی خواهند ماند.
علاقمندان باید نام خود را همراه با یك آدرس ایمیل صحیح در سكو ثبت كنند و به انتظار
نامه‌ای بمانند كه كلید دسترسی را در اختیارشان قرار می‌دهد. از آن پس داون‌لود كردن
كارها مقدور خواهد بود، كه برای رأی دهی الزامی‌ست.

همچنین فیلم‌ها را نیز می‌توانید در سایت یوتیوب نیز تماشا کنید.

حوالی مرداد‌ماه سال گذشته (۱۳۸۴) بود که {حامد صفایی}، از نویسندگان سکوی اینترنتی تهران‌اونیو -- که در كار سینما و تئاتر است و نان ِ گرافیک می‌خورَد -- دست به قلم شاعرانه‌ای برد که در آن نگاه به مثابه اشعار هایکو به جای حک شدن در قاب مرسوم نوشتار در تصویر بی‌جان بر سلولوئید یا دیجیتال جان می‌گرفت. این نگاه شاعرانه مطلع پیشنهادی شد برای جشنواره‌ای با عنوان *مسابقه فیلمهای یک‌پلانی*. ایده پاییز و زمستان مزمزه شد و این قالب شکل گرفت تا در حد فاصل «یک بار روشن تا خاموش کردن دوربین» یا هر وسیله تصویری دیگر بتوان تصویری بی‌آرایه و پیرایه خلق کرد، از
بند و بست تکنیکی رهایی یافت، و جان تصویر و لحظه، جان کلام شود. پیشنهاد حامد را
می‌توان نوعی یادداشتی کردن تصویر -- یا تصویری كردن یادداشت -- تلقی نمود. بنابر این،
برای ما *فیلم كوتاه یك پلانی* حكم هایكو را دارد، تصویری كه نه فیلم كوتاه است و نه
عكس، نه گزارش خنده‌داری از یك اتفاق خانگی و نه كلاژی سهل‌انگارانه و سردستی كه به مدد پیرایش دیجیتالی سر و شكل موقری بیابد -- تنها یك نگاه ساده و بدون قطع، تنها یك شعر تصویری سیال‌.

۱۳۸۴ اسفند ۱۵, دوشنبه

Pinkfloydish gone Radioheadish!

خب اينم از اسکار. واقعاً حق Crash بود که ببره. قبلاً هم تو وبلاگم حسابی تعریفش رو کرده بودم. اگر تا الآن ندیدن حتماً برین سراغش. بقیه‌ی اسکارها هم تقریباً همون‌طوری که پیش‌بینی می‌کردم شد و کلاً بد نبود. جان استوارت رو شدیداً دوست دارم و به نظرم کارش دیشب خوب بود و مناسبِ اون مراسم، شوخی‌هاش رو تنظیم کرده بود. خوش‌بختانه لباس‌ها هم خیلی بهتر شده بودن. از مدهای عجیب و زشت اینجا بدم می‌آد اما استثناً این دفعه بیشتریا خوب پوشیده بودن. الآنم منتظرم این فیلم Libertine بیآد؛ خیلی وقته که جانی دپ ندیدم!

*****

خیلی جالبه دوباره از اول دارم این آلبوم آخر ریدیوهِد Hail to the Thief رو کشف می‌کنم. این آلبوم‌شون یه جور عجیبیه و هر آهنگش یه جوری متعجبم می‌کنه. احساس می‌کنم خیلی قابل‌لمس‌تر و راحت‌تره از کارهای قدیم‌‌‌‌ترشون ولی در عین حال متن آهنگ‌ها خیلی منسجم‌تر و بامعناتر شدن. یعنی اون آوان‌گاردی صوتی‌شون رو کمی کم‌رنگ‌تر کردن ولی توی شعرها کماکان خیلی خوب جلو رفتن. خلاصه که بعد یه مدت هَنگ کردن رو آلبومِ توپِ گروه میوز، حالا تا اطلاع ثانوی گیر دادم به این یکی!

اینم یه آهنگ‌شونه که هم موسیقیش هم شعرش به نظر من خداااااااااا...ست!


The mongrel cat came home
Holding half a head
Proceeded to show it off
To all his new found friends
He said I been where I liked
I slept with who I like
She ate me up for breakfast
She screwed me in a vice
But now
I don't know why
I feel so tongue-tied
I sat in the cupboard
And wrote it down real neat
They were cheering and waving
Cheering and waving
Twitching and salivating like with myxomatosis
But it got edited fucked up
Strangled beaten up
Used in a photo in time magazine
Buried in a burning black hole in devon
I don't know why I feel so tongue-tied
Don't know why
I feel
So skinned alive.
My thoughts are misguided and a little naive
I twitch and I salivate like with myxomatosis
You should put me in a home or you should put me down
I got myxomatosis
I got myxomatosis
Yeah no one likes a smart ass but we all like stars
But that wasn't my intention, I did it for a reason
It must have got mixed up
Strangled beaten up
I got myxomatosis
I got myxomatosis
I don't know why I
Feel so tongue-tied



۱۳۸۴ بهمن ۳۰, یکشنبه

Pinkfloydish Returns!

نمی‌دونم چرا انقدر وبلاگ نوشتن برام سخت شده! هی می‌شینم که بنویسم اما نمی‌شه! کلی کارا کردیم این چند وقته که دوست دارم بنویسم که بعدها بخونم و یادم نره.

اول از همه اینکه یه بار رفتیم لس انجلس به موزه‌ی گتی که جای جالبی بود. کلی از کارای هنریِ خیلی جالب که بیشتر از ایتالیا آورده بودن و یه سری طراحی‌های اولیه از کارای داوینچی و هم‌دوره‌ای‌هاش. توجهم به این جلب شد که خیلی ماهیچه‌های آدم‌های رو غیرواقعی می‌کشیدن و بعد یادم افتاد که اون موقع ها که خبر نداشتن و کتابی هم نداشتن که آناتومی یاد بده چون علم تشریح هنوز وجود نداشته. خلاصه که خیلی جالب بود که چقدر با پیشرفت علم، هنر هم پیشرفت می‌کنه. مثل کاری که میکل آنژ می‌کرد و با تیکه‌تیکه کردنِ یواشکی جنازه‌ها، دور از چشم دیگران تونشت مجسمه‌ی داوود رو خلق کنه. یه سری عکس در مورد گتی رو می‌تونین اینجا ببینین اگه علاقه‌مندین.

این مدت فیلم هم زیاد دیدیم. تهیه‌کننده‌ها که به هوای مل بروکسِ خدا رفتم سراغش و کلی حال کردم باهاش. سیریانا رو هم که چند وقت پیش دیدیم و بازم من حرص خوردم که مردم امریکا پا نمی‌شن برن یه کم مطالعه کنن ببینن که ایده‌ای که از خاورمیانه و ایران و این‌جور جاها دارن چقدر بچه‌گانه و فقط بوش‌پسندانه است. گفتم بوش و یادم افتاد که اون روز داشتم از کار برمی‌گشتم و یه ماشینی پشتش هنوز تبلیغ ‌BUSH- CHENEY رو داشت و بالاش هم یه کاغذ دیگه چسبونده بود که نوشته بود
The best homeland security is an armed citizen.
که یعنی بهترین راه امنیت ملی، ساکنینِ مسلحه!

فیلم جدید جیم کری رو هم دیدیم و کلی خندیدیم. جالب بود که دقیقاً ماجرای امریکا و شرکت‌های بزرگش بود و اینکه چقدر راحت می‌شه زندگی‌ت رو از دست بدی و کارت به گوشه‌ی خیابون بکشه. نمی‌دونم چرا از این وجه امریکا انقدر حالم بد می‌شه. اصلاً این بی‌خانمان‌ها رو که می‌بینم چطوری گوشه‌ی خیابون تو سرما می‌خوابن دلم سه دور می‌پیچه و احساس گناه می‌کنم که نمی‌تونم به هیچ‌کدوم‌شون کمک کنم.

اه بگذریم....

بعد از موزه اون شب رفتیم هالیوود و سان‌سِت و رفتیم یکی از این کلوپ‌های کمدی و جای شما خالی کلی خندیدیم. آدم‌های خیلی معروفی از اون کلوپ به شهرت رسیدن و چندتاشون واقعاً خوب بودن و چند تا از این جدیدا هم افتضاح بودن بیچاره‌ها! کلاً طنز امریکایی خیلی به مذاق من خوش نمی‌آد. شاید چون از اولش همیشه کمدی انگلیسی دیدم و خوندم و به نظرم خیلی قوی‌تر و جالب‌تر می‌آن. شایدم مشکل از منه!

اوه راستی دو شب پیش رفتیم فیلم مکس سامان مقدم رو دیدیم و داغ دلم تازه شد که چقدر دلم برای سینما و تئاترمون تنگ شده :(((( به نظرم تئاتر ایران خیلی خوبه چون تئاتر خیلی راحت نمی‌تونه آدم رو جذب کنه مگه اینکه واقعاً خوب باشه. اینجا تا حالا نرفتم تئاتر. احساس می‌کنم خیانت می‌شه به بچه‌های خوبِ تئاترمون و می‌ترسم مثل بقیه چیزاشون ظاهر پرزرق و برق‌دار و درونِ پوچ داشته باشه. شاید صبر کنم تا بالاخره برم نیویورک و یه راست برم سراغ تئاترای دانشجویی و برادوی اونجا!!

هه هه راستی فیلم Brokeback Mountain رو هم دیدیم. زبانم قاصره از بیانِ احساساتم!! :))) دارم شوخی می‌کنم :)) دلم خیلی برای شخصیت‌های فیلم سوخت که نمی‌تونستن اون موقع‌ها با هم زندگی کنن. فیلم جالبی بود و فکر کنم برای همجنس‌گراها خیلی بیشتر هم معنادار و دردناک بوده. خلاصه که فکر کنم نمادین هم اگه باشه یه چند تا جایزه ببره تو اسکار. نوش جون‌شون چون هیچ‌کدوم از دو تا هنرپیشه‌ی مردِ فیلم همجنس‌گرا نبودن ولی خوب از پَسِش براومدن و فکر کنم کونِ بوش با این اداهای محافظه‌کارانه‌اش داره می‌سوزه که خودش جای تقدیر و تشکر از نویسنده و کارگردان داره!!

خب فکر کنم حسابی تلافیِ این چند وقت ننوشتن رو درآوردم! فعلاً بای‌بای :)


۱۳۸۳ فروردین ۲۷, پنجشنبه

پينکفلويديش بن بستی!

English weblog

ممنون از همه کسانی که در مورد اون نرم‌افزارها راهنمایی‌م کردن :)

*****

bonbast.jpg

این حمیدرضا واقعا خداست! از دیروز تا حالا چند بار این متنش رو خوندم انقدر خنده‌داره که هر دفعه بازم مامانم میآد تو اتاق می‌گه چیه که انقدر خنده‌داره؟ منتهی ماجرا اینجاست که خیلی از حرفایی که تو اون متن هست رو فقط چند نفرن که می‌فهمن یعنی چی(خوشبختانه)! خلاصه که حمیدرضا جان عالی بود، در دوران دیپرشن تو خوب به دادِ من می‌رسی! :))) ‌

*****

شماها جداً انقدر که نشون می‌دین دلتون می‌خواد اینجا سیستم نظرخواهی باشه؟! برام خیلی عجیبه! داشتم نظرات رو می‌خوندم احساس کردم که درکتون نمی‌کنم :) والله الآن خیلی وقته که احسان برام بلک لیست مووبل تایپ رو نصب کرده و پیام جان هم لطف کردن یه سری اسامی و لغاتِ بسیار جالب رو به اون لیست اضافه کردن که البته نه من در موردشون حرف زدم نه خودش و بعداً که رفتم لیست رو نگاه کردم به این نتیجه رسیدم که تا آخرش نرم بهتره، جلوی مانیتور سکته کنم کی می‌خواد بیآد جمع‌م کنه؟! البته بعدش پیام گفت این لغاتِ بسیار زیبا رو از یکی از کامنت‌های پر از لطف دوستانِ بسیار خوش‌دهن برای همین وبلاگِ خودم پیدا کرده!!! به احتمال زیاد از اونایی بوده که تا وسطش رفتم و دیگه کم آوردم و نخوندم :(

به قول حمیدرضا دلیلی نمی‌بینم برای نوشته‌های شخصی‌م نظرخواهی بذارم اما از این به بعد اگر چیزی اجتماعی یا حالا هر چیزی غیرشخصی نوشتم نظرخواهی می‌ذارم که شما هم راضی بشین،‌ خوبه؟ :)

*****

بالاخره بعد از دو سال فیلم Vanilla Sky رو که تو هاردم کپک زده بود رو دیدم! نمی‌دونم چرا این فیلم طلسم شده بود و گرچه خیلیا هی بهم می‌گفتن که ببینمش اما هی نمی‌شد که بشه! تازه یکی از همکارانِ قدیمی‌م هم ازم خواهش کرده بود که فیلم رو زودتر ببینم چون نتونسته بود درست بفهمه چی به چی شده و می‌خواست با من چک کنه که درست فهمیده یا نه! البته فکر کنم تا الآن دیگه خودش هم داستان فیلم رو یادش رفته باشه D:

فیلم جالبی بود!‌ البته به نظرم پایان ضعیفی داشت و منتظر بودم که خیلی جالب‌تر و خفن‌تر از این تموم بشه! ولی واقعا ارزش یه بار دیدن رو داشت و کَمرون دیز چقدر خوب نقش یه دخترِ‌ کنه و اعصاب‌خورد‌کن رو بازی می‌کرد! کلی کیف کردم. آخه نمونهء چنین آدم‌هایی متاسفانه خیلی زیاده. جالب اینجاست که مثلاً می‌دونن که تو ازدواج کردی اما باز هم ول‌کنِ‌ ماجرا نیستن! بگذریم چون یاد بعضی ایمیل ها میوفتم حالم آشوب می‌شه!

*****

مممم خب حالا این مطلب شخصیه یا نه؟! :))))))))) عجب گرفتاریه‌ها! خب در هر حال فکر نکنم نظر خاصی در مورد این چیزایی که گفتم داشته باشین پس نظرخواهی لازم نیست p: