خب اینم از طرحِ جدید وبلاگم به همتِ آقا حمیدرضای هنرمند. عاشق پیشزمینهشم. یه طرحِ روشنتر میخواستم، خسته شده بودم از تیرگیِ صفحه. البته اون یکی طرح رو خیلی دوست داشتم ولی وقتِ تغییر بود :)
دستت درد نکنه حمیدرضای مهربون برای هدیهت :*
***
بلاگرولینگ مرده؟
***
آهنگهای آلبوم جدید خیلی خوبن. فعلاً All I need و videotape رو خیلی دوست دارم ولی همشونو دوست دارم. منتظرم سی دیش هم دربیآد که بقیهی آهنگارو هم بشنوم. حالا منتظرم ببینم کی دوباره میآن اینورا برای کنسرت، آخ جون!
***
برای وزنم دکترم دوباره به بیمهام نامه داده و قبول کردن برم توی کلاسهای کنترل وزن. فکر کنم نتایج آزمایشم رو فرستاده براشون این دفعه. قندم و کلسترولم بالا بودن. دکترم میگه شاید دیابتی شدم. مامانم دیابتی شد منتها وقتی که ۵۰ سالش بود. خلاصه که تو ژنم بوده که بالاخره دیابتی بشم و وزنم جلو اندختهتش فکر کنم :)
نمایش پستها با برچسب وبلاگ. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب وبلاگ. نمایش همه پستها
۱۳۸۶ مهر ۲۷, جمعه
۱۳۸۶ تیر ۲, شنبه
ریگِ کفشِ منو ندیدی؟
فکر کنم جنسِ علفی که حسین میکشه خیلی مرغوب نیست و مطالبش دارن بیشتر و بیشتر شبیه حرفای آدمایی میشه که مخشون سوخته و به پرت و پلا گویی افتادن!
اولاً که من خودم از کسانی هستم که میگم بیخود در مورد ایران تصویر منفی نشون ندیم که بهونه دست امریکا و رفقا ندیم برای حمله به فک و فامیلمون! ولی دیگه نمیشه هر گهی که این آدمایِ عقبافتاده خواستن بخورن ما چیزی نگیم. من خودم نرسیدم آنلاین بشم که کاری بخوام برای این ماجرا بکنم اما کاملاً حمایت میکنم هر تلاشی که برای نجاتِ جانِ مردم از دستِ این قوانینِ عهد قبلِ عصرِ حجره!
حالا گیریم که شاهرودی هم دستور توقف داده بوده اصلاً گه میخورن چنین قوانینی میذارن که به خودشون اجازه بدن یه انسان به چنین وضعیتِ فجیعی بکشن، که بخوان بعداً دستورِ توقف بدن یا ندن!! حالا ما چیزی نگیم که کسی نشنوه قوانینِ عصر حجری و بدوی و وحشیانه رو؟ هر خبری در این مورد که بتونه رو این حکومت فشار بیآره که بفهمه این اصلاً قابل قبول نیست که با یک انسان، هر کاری که کرده باشه، چنین برخوردی کرد، ارزشمنده. کسی که میگه نه یا ریگی به کفش داره یا پردازشِ مغزش برعکس شده و باید بره یه سر دکتر ببینه چشه!
اولاً که من خودم از کسانی هستم که میگم بیخود در مورد ایران تصویر منفی نشون ندیم که بهونه دست امریکا و رفقا ندیم برای حمله به فک و فامیلمون! ولی دیگه نمیشه هر گهی که این آدمایِ عقبافتاده خواستن بخورن ما چیزی نگیم. من خودم نرسیدم آنلاین بشم که کاری بخوام برای این ماجرا بکنم اما کاملاً حمایت میکنم هر تلاشی که برای نجاتِ جانِ مردم از دستِ این قوانینِ عهد قبلِ عصرِ حجره!
حالا گیریم که شاهرودی هم دستور توقف داده بوده اصلاً گه میخورن چنین قوانینی میذارن که به خودشون اجازه بدن یه انسان به چنین وضعیتِ فجیعی بکشن، که بخوان بعداً دستورِ توقف بدن یا ندن!! حالا ما چیزی نگیم که کسی نشنوه قوانینِ عصر حجری و بدوی و وحشیانه رو؟ هر خبری در این مورد که بتونه رو این حکومت فشار بیآره که بفهمه این اصلاً قابل قبول نیست که با یک انسان، هر کاری که کرده باشه، چنین برخوردی کرد، ارزشمنده. کسی که میگه نه یا ریگی به کفش داره یا پردازشِ مغزش برعکس شده و باید بره یه سر دکتر ببینه چشه!
۱۳۸۵ بهمن ۴, چهارشنبه
کمک
یکی از خوانندههای این وبلاگ ایمیل داده که برندهی گرینکارد در لاتاری شده و حالا احتیاج داره به کسی که از نظر مالی ضامنش بشه. یه فرم به اسم affidavit of support هست که لازمه پر بشه و فقط ۳۰ روز وقت دارن برای این کار.
اگر کشی هست که میتونه کمک کنه لطفا خبر بده به این ایمیل: shideh [at] pinkfloydish [dot] com
ممنون.
اگر کشی هست که میتونه کمک کنه لطفا خبر بده به این ایمیل: shideh [at] pinkfloydish [dot] com
ممنون.
۱۳۸۵ دی ۱, جمعه
بازی اول زمستان
خب سلمان شروع کرده و پرستو و هم دعوت کرده، همین کافیه که منو از تنبلی درآره :) ۵ تا چیزی که شما ممکنه ندونین در مورد من:
۱- وقتی که در ۱۰ ماهگی شروع کرده بودم به راه افتادن اولش عقب عقب میرفتم! مامانم اینا مینشستن جلوم و بغلشون رو باز میکردن که برم طرفشون و من هم میخواستم برم بغلشون ولی هی میدیدم دارم ازشون دور میشم و گریه میکردم!!
۲- تو امتحانام همیشه از سوال آخر شروع میکنم و با سوال اول تموم میکنم.
۳- تو غذا خوردن اون قسمتی از غذا رو که از همه بیشتر دوست دارم رو میذارم آخرِ آخر که مزهاش بیشتر تو دهنم بمونه.
۴- وقتی یه جای جدید میرم یا یه آدمِ جدید رو میبینم خیلی سرد و یخم و هیچوقت سر صحبت رو باز نمیکنم مگه اینکه طرفِ مقابل شروع کنه که من شروع کنم حرف زدن و یخم کمکم آب بشه!
۵- از دخانیات و مواد مخدر متنفرم اما عاشقِ قلیونم!
و ۵ نفر بعدی: رضا شکرالهی، امیر قربانی، هیس، نقطه ته خط ، محمدعلی ابطحی
۱- وقتی که در ۱۰ ماهگی شروع کرده بودم به راه افتادن اولش عقب عقب میرفتم! مامانم اینا مینشستن جلوم و بغلشون رو باز میکردن که برم طرفشون و من هم میخواستم برم بغلشون ولی هی میدیدم دارم ازشون دور میشم و گریه میکردم!!
۲- تو امتحانام همیشه از سوال آخر شروع میکنم و با سوال اول تموم میکنم.
۳- تو غذا خوردن اون قسمتی از غذا رو که از همه بیشتر دوست دارم رو میذارم آخرِ آخر که مزهاش بیشتر تو دهنم بمونه.
۴- وقتی یه جای جدید میرم یا یه آدمِ جدید رو میبینم خیلی سرد و یخم و هیچوقت سر صحبت رو باز نمیکنم مگه اینکه طرفِ مقابل شروع کنه که من شروع کنم حرف زدن و یخم کمکم آب بشه!
۵- از دخانیات و مواد مخدر متنفرم اما عاشقِ قلیونم!
و ۵ نفر بعدی: رضا شکرالهی، امیر قربانی، هیس، نقطه ته خط ، محمدعلی ابطحی
۱۳۸۵ آبان ۱۴, یکشنبه
مسابقه وبلاگی روز جهانی ایدز
رسانه نقش محوری در مبارزه با ایدز را دارد. اغلب گفته میشود آموزش، واکسن اچ.آی.وی است. بسیاری از رسانه ها با ارتقاء هشیاری درباره اچ آی وی/ایدز و آموزش مخاطبان درباره حقایق همهگیری و روشهای متوقف کردن آن در مبارزه با ایدز وارد شدهاند.
اینترنت با داشتن نزدیک به ۱۲ میلیون کاربر در ایران یکی از رسانههای مورد علاقه جوانان محسوب می شود که ضرورت فعالیت در باره ایدز را در این رسانه میرساند. بدین لحاظ اولین مسابقه وبلاگنویسی به مناسبت روز جهانی ایدز ۱۰ آذر ماه ۱۳۸۵ در قالبهای گزارش، مقاله، خاطره، ترجمه، فتوبلاگ و پادکست با موضوعات زیر برگزار میشود:
کودکان و ایدز
زنان و ایدز
زندگی با اچ.آی.وی - ایدز
انگ و تبعیض نسبت به مبتلایان
باورهای غلط رایج
اعتیاد و ایدز
جوانان و رفتارهای پرخطر
برای اطلاع از شرایط شرکتکنندگان لطفا راهنمای مسابقه را در وبسایت مؤسسه زندگی مثبت ایرانیان مطالعه کنید که برگزار کننده این مسابقه است.
آثار میبایست به زبان فارسی و در تاریخ ۷ الی ۱۲ آذر ماه منتشر شوند. شما میتوانید با ارسال لینک به همراه اصل مطلب تا تاریخ ۱۵ آذر ماه ۱۳۸۵ در مسابقه شرکت نمایید.
جوایز این مسابقه از این قرار است
نفر اول سکه تمام بهار آزادی
نفر دوم نیم سکه بهار آزادی
نفر سوم ربع سکه بهار آزادی
این مسابقه با حمایت دفاتر یونیسف و یو.ان.ایدز در ایران و باشگاه وبلاگنویسان شهرداری تهران برگزار خواهد شد.
روشن است که رسانههای جمعی نفوذ چشمگیری در آموزش و توانمندسازی افراد برای پرهیز از ابتلاء به اچ.آی.وی دارند. اما انجام این امر با حداکثر کارآیی نیازمند فهم درستی از چالش ها و موانع آموزش مؤثر و گسترده پیشگیری از اچ.آی.وی است مؤسسه زندگی مثبت ایرانیان همچنین قصد دارد کارگاهی را برای آشنایی وبلاگنویسان و روزنامه نگاران جوان با ایدز و آثار اجتماعی آن برگزار کند. جهت کسب اطلاع بیشتر با شماره ۶۶۷۴۸۲۱۴ تماس بگیرید.
۱۳۸۴ اسفند ۱۴, یکشنبه
قصه و عطش لاهیجان و باقی قضایا
يه سايتِ تووووووووپ پيدا کردم که اگه صمد بهرنگی و کلاً قصه گوش دادن رو دوست دارين، حسابی خوشتون میآد. بهش سر بزنین و تشویقش کنین که کارش رو ادامه بده. من همینطور که دارم تایپ میکنم به تلخون هم گوش میکنم :)
علی هم که داستان جدید نوشته. اینم به یادِ بابابزرگِ من :) نمیدونم یادتون میآد این بابابزرگِ خدای من رو یا نه. اما کارای تازهش رو چند وقته براتون ننوشتم. همین یه ماه پیش عروسیِ دخترعمهام بود و همگی دور هم جمع بودن. یه روز بابابزرگ با مادر میرن یه کم قدم بزنن و ناگهان وسط خیابون بابابزرگ دوباره گیر میده که خب بریم لاهیجان! مادر هم زورش بهش نمیرسه و اونم سوار تاکسی میشه و میگه آقا بریم لاهیجان! مادر میدوه خونه که آآآآی بیآین ببینین باباتون کجا رفت!! همه دست به کار میشن که تو خیابونهای دور و ور جایی که بابابزرگ سوار تاکسی شده دنبالش بگردن.
دامادِ جدیدِ خانواده یهو میگه اوه اوه ما یکی از فامیلامون همین بیماری رو داشت و هر وقت گم میشده میفهمیدیم رفته ترمینال که بره همونجایی که همیشه اصرار داره بره! خلاصه که همه میرن ترمینال. ماجرا این بوده که راننده تاکسی بعد از اینکه بابابزرگم میگه بریم لاهیجان، میگه چَشم آقا بریم ترمینال! میبرتش اونجا و پیادهاش میکنه. بابابزرگم هم میره میگه بلیط لاهیجان میخوام بخرم. متصدی بلیطفروشی هم میگه والله آقا اتوبوسِ مستقیم شیراز به لاهیجان رفته اما میتونین برین تهران و از ترمینال غرب برین لاهیجان!!!! بابابزرگم هم میگه باشه و بلیط میخره و میره سوار اتوبوس میشه!
اتوبوس راه میافته و چند وقت بعدش خانواده میرسن به ترمینال. میرن سراغ گیشهی بلیط، مشخصات رو میدن و اونم میگه این آقا خیلی هم متشخص و خوشلباس بود فکر نکنم مریض باشه! بهش میگن خب از ظاهرش که معلوم نیست، قرار نیست عین گداها باشه که فراموشی داشته باشه! خلاصه که موبایلِ رانندهی اتوبوس رو میگیرن و میگن وایسا یه آقایی رو که فراموشی و حواسپرتی داره، داری میبری یه شهر درندشت! یارو میگه نمیتونم بایستم، ممنوعه اما یواشتر میرم که شماها بیآین بهم برسین! اینام میپرن تو ماشین و حالا گاز نده کی گاز بده! یه سری هم برای سرعت جریمه میشن و بالاخره میرسن به اتوبوس!
میرن تو اتوبوس و به بابابزرگ میگن بابا جان شما بیآین ما ببریمتون لاهیجان. اونم میگه شماها ماشین دارین؟ میگن بله. میگه باشه! پا میشه و میره ساکت میشینه تو ماشین و برش میگردونن شیراز و در خونهشون پیاده میشن و میگن خب رسیدیم. بابابزرگ هم پیاده میشه و خوشحال و سرِحال میره و سرِ جاش میخوابه!
فقط داشتم فکر میکردم که اگه به موقع بهش نرسیده بودن و میرسید تهران و پیاده میشد از ماشین آیا دیگه هیچوقت میشد پیداش کنیم! خیلی فکر وحشتناکیه. مشکل اینجاست که با اینکه ۹۰ سالشه اما ماشالله از نظر فیزیکی عالیه و از ظاهرش هیچی معلوم نیست. توی جیبهای لباساش مادر اینا کاغذ نوشتن و گذاشتن که این آقا حواسپرتی داره و ساکنِ فلان آدرسه، اگه تو خیابون پیداش کردین، با این شماره تماس بگیرین. منتهی مشکل اینجاست که هیچکس شک نمیکنه این آقای متشخص و خوشبو (بابابزرگم عشق ادوکلن داره و این یه چیز رو فراموش نکرده!) مشکلی داره!
حالا چند تا ماجرای خدای دیگه هم هست که بعداً سر فرصت مینویسم. فعلاً بریم ببینیم کدوم یکی از فیلمهای همجنسگرایان اسکار میگیره ؛)
علی هم که داستان جدید نوشته. اینم به یادِ بابابزرگِ من :) نمیدونم یادتون میآد این بابابزرگِ خدای من رو یا نه. اما کارای تازهش رو چند وقته براتون ننوشتم. همین یه ماه پیش عروسیِ دخترعمهام بود و همگی دور هم جمع بودن. یه روز بابابزرگ با مادر میرن یه کم قدم بزنن و ناگهان وسط خیابون بابابزرگ دوباره گیر میده که خب بریم لاهیجان! مادر هم زورش بهش نمیرسه و اونم سوار تاکسی میشه و میگه آقا بریم لاهیجان! مادر میدوه خونه که آآآآی بیآین ببینین باباتون کجا رفت!! همه دست به کار میشن که تو خیابونهای دور و ور جایی که بابابزرگ سوار تاکسی شده دنبالش بگردن.
دامادِ جدیدِ خانواده یهو میگه اوه اوه ما یکی از فامیلامون همین بیماری رو داشت و هر وقت گم میشده میفهمیدیم رفته ترمینال که بره همونجایی که همیشه اصرار داره بره! خلاصه که همه میرن ترمینال. ماجرا این بوده که راننده تاکسی بعد از اینکه بابابزرگم میگه بریم لاهیجان، میگه چَشم آقا بریم ترمینال! میبرتش اونجا و پیادهاش میکنه. بابابزرگم هم میره میگه بلیط لاهیجان میخوام بخرم. متصدی بلیطفروشی هم میگه والله آقا اتوبوسِ مستقیم شیراز به لاهیجان رفته اما میتونین برین تهران و از ترمینال غرب برین لاهیجان!!!! بابابزرگم هم میگه باشه و بلیط میخره و میره سوار اتوبوس میشه!
اتوبوس راه میافته و چند وقت بعدش خانواده میرسن به ترمینال. میرن سراغ گیشهی بلیط، مشخصات رو میدن و اونم میگه این آقا خیلی هم متشخص و خوشلباس بود فکر نکنم مریض باشه! بهش میگن خب از ظاهرش که معلوم نیست، قرار نیست عین گداها باشه که فراموشی داشته باشه! خلاصه که موبایلِ رانندهی اتوبوس رو میگیرن و میگن وایسا یه آقایی رو که فراموشی و حواسپرتی داره، داری میبری یه شهر درندشت! یارو میگه نمیتونم بایستم، ممنوعه اما یواشتر میرم که شماها بیآین بهم برسین! اینام میپرن تو ماشین و حالا گاز نده کی گاز بده! یه سری هم برای سرعت جریمه میشن و بالاخره میرسن به اتوبوس!
میرن تو اتوبوس و به بابابزرگ میگن بابا جان شما بیآین ما ببریمتون لاهیجان. اونم میگه شماها ماشین دارین؟ میگن بله. میگه باشه! پا میشه و میره ساکت میشینه تو ماشین و برش میگردونن شیراز و در خونهشون پیاده میشن و میگن خب رسیدیم. بابابزرگ هم پیاده میشه و خوشحال و سرِحال میره و سرِ جاش میخوابه!
فقط داشتم فکر میکردم که اگه به موقع بهش نرسیده بودن و میرسید تهران و پیاده میشد از ماشین آیا دیگه هیچوقت میشد پیداش کنیم! خیلی فکر وحشتناکیه. مشکل اینجاست که با اینکه ۹۰ سالشه اما ماشالله از نظر فیزیکی عالیه و از ظاهرش هیچی معلوم نیست. توی جیبهای لباساش مادر اینا کاغذ نوشتن و گذاشتن که این آقا حواسپرتی داره و ساکنِ فلان آدرسه، اگه تو خیابون پیداش کردین، با این شماره تماس بگیرین. منتهی مشکل اینجاست که هیچکس شک نمیکنه این آقای متشخص و خوشبو (بابابزرگم عشق ادوکلن داره و این یه چیز رو فراموش نکرده!) مشکلی داره!
حالا چند تا ماجرای خدای دیگه هم هست که بعداً سر فرصت مینویسم. فعلاً بریم ببینیم کدوم یکی از فیلمهای همجنسگرایان اسکار میگیره ؛)
۱۳۸۴ اسفند ۵, جمعه
Favorites
دیدم آخر ساله و ایمیلی که بچههای هفت سنگ داده بودن که ۱۰ تاوبلاگ و وبسایت برتر رو از نظر خودم بگم رو بذارم اینجا و شماها هم نظرتون رو بگین.
یاد کاپوچینو مرحوم هم به خیر که اگه هنوز به راه بود الآن در حال فوران ایده برای عید بودیم با بچهها. به یادِ روزهای خوب و دوستیایِ توپ :)
سلام دوستانِ هفت سنگی
خوشحالم که میبینم اقلاً یکی از مجلههای آنلاین پابرجا مونده اونم با تمامِ اعضاش تو ایران. خب با توجه به اینکه بنده در سال ۸۴ خیلی آنلاین نبودم بیشتر همون وبلاگهایی که همیشه خوندم رو خوندم و به نظرم خوب میآن. اینم لیستشون:
ده وبلاگ برتر:
۱. نقطه ته خط
۲. خورشید خانوم
۳. نیکآهنگ کوثر
۴. زن نوشت
۵. soie
۶. از پشت یک سوم
۷. اشکان خواجه نوری
۸. استامینوفن
۹. ارزیابی شتابزده
۱۰.عقاید یک احسان
وبسایتهای برتر:
۱. کسوف
۲. حمیدرضا پورنصیری
۳. خزه
۴. Amnesiac
۵. حسن سربخشیان
۶. محمدعلی ابطحی
۷. بهرام داهی
۸. تهران اونیو
۹. هادی تونز
۱۰. اسدالله امرایی
این ترتیبی که میبینین سایتها و وبلاگها توش تایپ شدن بی معنیه و برتر بودنِ شمارههای اولی بر آخرین در نظر من نیست، اینا جاهایی هستن که بیشتر نظرم رو جلب کردن و بیشتر رفتم سراغشون که البته برای هر آدمی ممکنه کاملاً متفاوت باشه.
موفق باشین.
پینکفلویدیش
یاد کاپوچینو مرحوم هم به خیر که اگه هنوز به راه بود الآن در حال فوران ایده برای عید بودیم با بچهها. به یادِ روزهای خوب و دوستیایِ توپ :)
سلام دوستانِ هفت سنگی
خوشحالم که میبینم اقلاً یکی از مجلههای آنلاین پابرجا مونده اونم با تمامِ اعضاش تو ایران. خب با توجه به اینکه بنده در سال ۸۴ خیلی آنلاین نبودم بیشتر همون وبلاگهایی که همیشه خوندم رو خوندم و به نظرم خوب میآن. اینم لیستشون:
ده وبلاگ برتر:
۱. نقطه ته خط
۲. خورشید خانوم
۳. نیکآهنگ کوثر
۴. زن نوشت
۵. soie
۶. از پشت یک سوم
۷. اشکان خواجه نوری
۸. استامینوفن
۹. ارزیابی شتابزده
۱۰.عقاید یک احسان
وبسایتهای برتر:
۱. کسوف
۲. حمیدرضا پورنصیری
۳. خزه
۴. Amnesiac
۵. حسن سربخشیان
۶. محمدعلی ابطحی
۷. بهرام داهی
۸. تهران اونیو
۹. هادی تونز
۱۰. اسدالله امرایی
این ترتیبی که میبینین سایتها و وبلاگها توش تایپ شدن بی معنیه و برتر بودنِ شمارههای اولی بر آخرین در نظر من نیست، اینا جاهایی هستن که بیشتر نظرم رو جلب کردن و بیشتر رفتم سراغشون که البته برای هر آدمی ممکنه کاملاً متفاوت باشه.
موفق باشین.
پینکفلویدیش
۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه
دومین پست بیربط
اينو ديروز نوشتم اما نرسيدم خيلي کاملش کنم و فکر ميکنم همين قدرم کافيه!
خيلی خب بالاخره شد که بشینم پای کامپیوتر یه کم. پیام رفته خرید و آشپزیِ روز یکشنبه رو هم کردم و جای شما خالی خورشت قیمهبادمجون داریم. پیشو هم رفته دمِ درِ بالکونمون و داره با گربهی همسایه بغلی اختلاط میکنه و شد که یه کم وبلاگ بنویسم.
عجب بزن و بکشی بوده در این وبلاگستان طبق معمول. یکی به یکی دیگه فحش داده و تهمت زده و یه عده ریختن سرش که خفه. یکی دیگه هی در مورد ماتحتیجات مینویسه و بقیه رو عصبانی کرده و چند نفر هم طرفداریش رو میکنن. خود من به شخصه فکر میکنم اگه نوشتهای رو به هر دلیلی که برای خودمون مهمه دوست نداریم فقط کافیه که دیگه نریم سراغش و لی فکر نمیکنم بشه به بقیه گفت که چيزی يا طوری ننویسن چون ما خوشمون نمیآد. چیزی که هست به نظر من این هیچ ربطی به اون شخص نوعی نداره، فقط کافیه اینو قبول داشته باشیم که هر کسی مختاره که بنویسه و بحثهایی که به نظرش مهمند رو بکنه با زبانی که مناسب میدونه و دلیلی براش داره و ما اگه دوست نداریم یا نمیپسندیم کافیه که دیگه نخونیم.
نگرانی از اینکه نوشتههای یه نفر ممکنه آبروی یه قشر رو ببره هم بیهوده است، شدیدتر از اینا هم بوده و چیزی نشده. چه زن و چه مرد هر کسی خودش میدونه که میخواد چه تصویری از خودش به نمایش بذاره منتها گاهی اون تصویر درست منتقل نمیشه و خوانندهها فکرهای بدبد میکنن. در هر حال چون خودم هم سابقهی فحش خوردن و ناسزا و نقدهای تند شنیدن رو دارم میدونم که گاهی در حق آدم بیانصافی میشه.
در هر حال مختاریم که بخونیم و نخونیم مگه نه؟ ولی فکر نکنم مختار باشیم اختیار نوشتن بقیه رو بگیریم ازشون، مگه نه؟
ای کاش کمتر با هم میجنگیدیم و به هم میتوپیدیم و در عوض یه فکری به حال وضع کشورمون میکردیم که من نگرانم داره کمکم به جنگ کشیده میشه.
خيلی خب بالاخره شد که بشینم پای کامپیوتر یه کم. پیام رفته خرید و آشپزیِ روز یکشنبه رو هم کردم و جای شما خالی خورشت قیمهبادمجون داریم. پیشو هم رفته دمِ درِ بالکونمون و داره با گربهی همسایه بغلی اختلاط میکنه و شد که یه کم وبلاگ بنویسم.
عجب بزن و بکشی بوده در این وبلاگستان طبق معمول. یکی به یکی دیگه فحش داده و تهمت زده و یه عده ریختن سرش که خفه. یکی دیگه هی در مورد ماتحتیجات مینویسه و بقیه رو عصبانی کرده و چند نفر هم طرفداریش رو میکنن. خود من به شخصه فکر میکنم اگه نوشتهای رو به هر دلیلی که برای خودمون مهمه دوست نداریم فقط کافیه که دیگه نریم سراغش و لی فکر نمیکنم بشه به بقیه گفت که چيزی يا طوری ننویسن چون ما خوشمون نمیآد. چیزی که هست به نظر من این هیچ ربطی به اون شخص نوعی نداره، فقط کافیه اینو قبول داشته باشیم که هر کسی مختاره که بنویسه و بحثهایی که به نظرش مهمند رو بکنه با زبانی که مناسب میدونه و دلیلی براش داره و ما اگه دوست نداریم یا نمیپسندیم کافیه که دیگه نخونیم.
نگرانی از اینکه نوشتههای یه نفر ممکنه آبروی یه قشر رو ببره هم بیهوده است، شدیدتر از اینا هم بوده و چیزی نشده. چه زن و چه مرد هر کسی خودش میدونه که میخواد چه تصویری از خودش به نمایش بذاره منتها گاهی اون تصویر درست منتقل نمیشه و خوانندهها فکرهای بدبد میکنن. در هر حال چون خودم هم سابقهی فحش خوردن و ناسزا و نقدهای تند شنیدن رو دارم میدونم که گاهی در حق آدم بیانصافی میشه.
در هر حال مختاریم که بخونیم و نخونیم مگه نه؟ ولی فکر نکنم مختار باشیم اختیار نوشتن بقیه رو بگیریم ازشون، مگه نه؟
ای کاش کمتر با هم میجنگیدیم و به هم میتوپیدیم و در عوض یه فکری به حال وضع کشورمون میکردیم که من نگرانم داره کمکم به جنگ کشیده میشه.
۱۳۸۴ مرداد ۲۰, پنجشنبه
نکاتی مهم در مورد مسابقه مقاله نويسی
همانطور که می دانيد مهلت ارسال مقالات چند روز پيش به پايان رسيد. دوستان عزيز در تيم داوری در حال مطالعه و بررسی مقالات هستند و اميدوارم که بتوانيم تا هفته آينده نتايج نهايی را اعلام کنيم.
آقای نويد فهيمی و شرکت پيام تک که پيش از اين مسئوليت برگزاری مسابقه را داشتند؛ به دلايلی فعلا قادر به ادامه همکاری نيستند. دوستان خوب و عزيزم نويسندگان وبلاگ خورشيد خانم و ساده تر از آب لطف کردند و سايت جديد مسابقه را طراحی و راه اندازی کردند. بنابر اين از امروز کليه اخبار مربوط به مسابقه را می توانيد از طريق اين سايت پيگيری نماييد.
البته عدم همکاری پيام تک تغييری در جوايز اعلام شده ايجاد نکرده. مهدی حکيمی عزيز و دوستان ايشان لطف کردند و جايزه ای معادل جايزه شرکت پيام تک برای برنده اصلی اين مسابقه در نظر گرفتند.
تنها مشکل اين است که به دليل عدم دسترسی به نويد فهيمی و شرکت پيام تک که پيش از اين مسئول دريافت مقالات بودند، ما دسترسی به مشخصات نويسندگان مقالات نداريم. بنابر اين از همه دوستانی که پيش از اين با گذاشتن لوگو يا لينک و مطلب در وبلاگ های شان از مسابقه حمايت کرده بودند درخواست می کنم که ضمن معرفی سايت جديد مسابقه از نويسندگان مقالات درخواست کنند که مشخصات خود را به همراه نام وبلاگشان به آدرس انتهای اين مطلب ايميل کنند تا در زمان اعلام نتايج نهايی بتوانيم آنها را معرفی کنيم.
ATAMADON@GMAIL.COM
آقای نويد فهيمی و شرکت پيام تک که پيش از اين مسئوليت برگزاری مسابقه را داشتند؛ به دلايلی فعلا قادر به ادامه همکاری نيستند. دوستان خوب و عزيزم نويسندگان وبلاگ خورشيد خانم و ساده تر از آب لطف کردند و سايت جديد مسابقه را طراحی و راه اندازی کردند. بنابر اين از امروز کليه اخبار مربوط به مسابقه را می توانيد از طريق اين سايت پيگيری نماييد.
البته عدم همکاری پيام تک تغييری در جوايز اعلام شده ايجاد نکرده. مهدی حکيمی عزيز و دوستان ايشان لطف کردند و جايزه ای معادل جايزه شرکت پيام تک برای برنده اصلی اين مسابقه در نظر گرفتند.
تنها مشکل اين است که به دليل عدم دسترسی به نويد فهيمی و شرکت پيام تک که پيش از اين مسئول دريافت مقالات بودند، ما دسترسی به مشخصات نويسندگان مقالات نداريم. بنابر اين از همه دوستانی که پيش از اين با گذاشتن لوگو يا لينک و مطلب در وبلاگ های شان از مسابقه حمايت کرده بودند درخواست می کنم که ضمن معرفی سايت جديد مسابقه از نويسندگان مقالات درخواست کنند که مشخصات خود را به همراه نام وبلاگشان به آدرس انتهای اين مطلب ايميل کنند تا در زمان اعلام نتايج نهايی بتوانيم آنها را معرفی کنيم.
ATAMADON@GMAIL.COM
۱۳۸۴ تیر ۱۹, یکشنبه
توجه توجه مسابقه!
خب این مسابقهی مقاله نویسی هم که راه افتاد به سلامتی. کسانی که فکر میکنن که موضوعات رو دوست دارن، دست به قلم بشن. حیف که من نمیتونم شرکت کنم وگرنه در مورد موضوع اول مینوشتم :)
لطفاً تو وبلاگاتون خبر بدین و شرکت هم بکنین، به همت علی چه جوایز خوبی هم هست ؛)
۱۳۸۴ خرداد ۱, یکشنبه
۱۳۸۴ فروردین ۲۵, پنجشنبه
۱۳۸۴ فروردین ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۴ فروردین ۱۴, یکشنبه
۱۳۸۳ اسفند ۹, یکشنبه
<b><u>اولین گردهمآیی مجازی وبلاگنویسان ایران در پالتاك</u></b>
جلسه این هفته: شنبه 15 اسفند 1383 (۵ مارس) ساعت 21 به بعد به وقت تهران
موضوع جلسه: سخنرانی حسین درخشان و نمایندگان پنلاگ (كانون وبلاگنویسان ایران)
نشانی ورود: Paltalk>Miscellaneous>Blogiran
موضوعات پیشنهادی بعدی:
آسیبشناسی وبلاگنویسی در ایران
فیلترینگ، علل و عوامل و راهكارها
وبلاگنویسی و ادبیات آنلاین
ساخت قالبها و نكات فنی برای ساخت وبلاگ
مدیران جلسه: نويسنده وبلاگ (پينکفلويديش)، نويسنده وبلاگ (خورشيد خانوم)، علیرضا تمدن(بر ما چه گذشت)
* لطفاً برای همكاری و تقاضای مدیریت روم با ایمیل علیرضا تمدن تماس بگیرید.
ورود تمام وبلاگنویسان ایرانی به روم آزاد است. چون جلسه اختصاصاًً مربوط به وبلاگنویسان و بحث وبلاگنویسی میباشد لطفاً برای اعلام آمادگی برای حضور در جلسه تنها آی دی و نام وبلاگ خود را با موضوع: ID به ایمیل علیرضا تمدن اعلام فرمایید. مثال:
Weblog: http://noqte.com
ID: Nasser72
راهنما:
اگر در پالتاك آی دی ندارید: به صفحه نامنویسی بروید. پس از پر كردن فرم و ثبت نام با موفقیت، وارد صفحه دانلود میشوید. نرمافزار را دانلود كنید. (تیك جلوی صفحات تبلیغی مثل مایسرچ و غیره را بردارید). اگر در این صفحه با مشكل مواجه شدید، میتوانید این صفحه را ندید بگیرید و قبلاًً نرمافزار را از اينجا مستقیماً دانلود كنید. یا اگر ورژن 5 آن را دارید، نصب كرده و سپس سایت به طور اتوماتیك از شما میخواهد كه آن را به ورژن جدید ارتقا دهید.
لینك فعالسازی به ایمیل شما آمده است كه برای اولین بار باید آن لینك را كلیك كنید.
*توجه: اگر یاهو دارید احتمالاً به Bulk خواهد رفت.
سپس نرمافزار را اجرا كنید و با دادن یوزر و پسورد خود وارد پالتاك شوید.
میتوانید طبق این راهنما نیز عمل كنید.
««لطفاً اين مطلب را در وبلاگ خود به اطلاع ديگر دوستان برسانيد»»
۱۳۸۳ اسفند ۴, سهشنبه
۱۳۸۳ دی ۸, سهشنبه
۱۳۸۳ آذر ۲۸, شنبه
مبارکه مبارکه :*
بهبه تولد حمیدرضای گُلمه :) واقعا پسر به این ماهی کمیاب که چه عرض کنم نایابه. به قول احسان یه پارچه آقاست :) تولدت مبارک دوست خوب و مهربون که با اینکه با هم فرسنگها فاصله داریم اما انقدر تو وقت میذاری و هوام رو داری که انگار همیشه باهامی. مرسی که هستی و امیدوارم سال خیلی خوبی در انتظارت باشه :)
ولی خودمونیمها جای من کلی خالیه که با پرستو بریم برات یه کیلو شیرینی خامهای بخریم و شمع بذاریم وسطش که فوت کنی D:
اشتراک در:
پستها (Atom)
