My English weblog
روز زن، هشتم مارس. آی زنان جهان متحد شوید! میتینگ بذارین، اعلانیه بدین، NGO راه بندازین...
ببخشید یه سوال دارم بیزحمت، روز مرد هم داریم؟
...
ببخشید صداتون درست نمیآد!
...
اوه می فرمایین که زن ها همیشه مورد ظلم بودن پس برای همین یه روز جداگونه دارن به اسم خودشون؟
...
آهان یعنی آقایون هیچوقت مظلوم نبودن؟
...
اوووووووووووووووه. پس هم خانوما دارن ظلم می بینن و هم آقایون اما خانوما دوبله سوبله تر؟
...
اونوقت می تونم بپرسم با ادامه دادن به جدا کردن زن و مرد و مسائلشون از هم این سوبله دوبله ها از بین می رن یا نه؟
...
آهان، نمی تونم بپرسم؟!
...
ضدفمینیستم؟ ضد زن؟ خائن به همجنس خود؟ امل؟ سنتی؟ همهء اینا منم؟
...
خب خدا رو شکر که یه عده هستن که هی برای دفاع از زنان قاتل دادخواست بنویسن و هی اخبار ظلم به زن ها رو بدن و هی هم اسم رو بقیه بذارن. خدا رو شکر.
.........
با هر گونه حرکتی که زن و مرد رو از همینی که هست بیشتر جدا کنه مخالفم. با هر چیز تک بعدی مخالفم. با هر دفاع و هجوم با چشم و گوش بسته مخالفم. با قتل چه به دست یک مرد چه یک زن مخالفم (حتی اگر به علت زندگی بسیار سخت و طاقت فرسا باشه، عقل حکم می کنه که همیشه راه های بهتر اما شاید سختری باید باشه، تکرار می کنم باید باشه). با هیاهوی بی مورد و متظاهرانه و یکسویه مخالفم.
با تساوی کامل حقوق انسانی همهء انسان ها چه مرد چه زن موافقم. با پوشش کامل همهء اخبار به دور از هر گونه تبعیض چه به زن چه به مرد موافقم. با حرکت های حقوقی صحیح با پشتوانهء تحقیقات اکادمیک و کافی در جهت از بین بردن تبعیض ها شدیدا موافقم. با این ایده که اسلامِ بیش از ۱۴۰۰ سال پیش جوابگوی نیازهای حقوقی و اجتماعی جامعهء امروزی ما نیست موافقم. با مجازاتِ یک قاتل (چه زن چه مرد) ولی نه با کشتن بلکه با حبس ابدِ بدون امکان عفو موافقم.
می دونم که همه جای دنیا تا موقعی که این جور سر و صداها رو نکردن و جونشون رو هم در این راه از دست ندادن یه سری حقوق بهشون داده نشد. می دونم که با سکوت در برابر اوضاع فعلی ممکنه هیچ تغییری تا سال ها رخ نده. می دونم خیلی از زن ها دارن مورد ظلم قرار می گیرن و دادرسی ندارن.
ولی اینم می دونم که باید مواضع رو درست تبیین کرد و تعاریف رو یکی کرد قبل از حرکت به سوی بحثی منطقی. هنوز خیلی از فعالانِ درگیرِ ماجرا تعریف درستی از حرکتشون ندارن. اوه در ضمن می دونم که با راه انداختن سایت اون سری زن ها که دارن آزار می بینن همچین آگاهی خاصی بهشون داده نمیشه چون عموما اونا از قشری هستن که نمی دونن کامپیوتر رو با چه پ ای می نویسن! و می دونم تا موقعی که فرهنگ کلی جامعه پله پله درست نشه فریاد های تظلم خواهیِ پراکنده و تک سویه راه به جایی نخواهند برد.
راستی جداً کی می تونه با جراتِ تمام ادعا کنه که زن ها دارن بیشتر از این مرد هایی که روز و شب دارن تو این وضعیت اقتصادیِ گریه آور دست و پا می زنن که خانواده اشون رو تامین کنن، متحمل درد و رنج میشن؟ باری که اینطور روی دوش آقایونه برخاسته از فرهنگ غلطِ خود ماست که باید با تربیت عمومی و هماهنگیِ همه برطرف بشه. نمی دونم شاید هم دارم اشتباه می کنم.
۱۳۸۲ اسفند ۱۷, یکشنبه
۱۳۸۲ اسفند ۱۶, شنبه
سردبیر: پینکفلویدیش!
My English weblog
یادم میاد بچه که بودم یه خانمی میومد خونه مون که یه جورایی دوست مامان بود. نمیدونم چه جوری آشنا شده بودن که البته تو چیزی که میخوام تعریف کنم تاثیر زیادی نداره! خلاصه یه روز این خانم اومده بود خونه و مامان هم رفته بود خرید. این خانم دوست مامان علاقه عجیبی به کتاب خوندن داشت و خب مسلما همه میدونیم این عادت بدی نیست. مشکل از این جا شروع میشد که این خانم نابینا بود و دوست داشت که اطرافیان براشون کتابا رو دیکته کنن..( واقعا خجالت برای بعضیا که اگه هزار تا چشمم داشته باشن سعی میکنن تو کارای بهتری ازشون استفاده کنن!) خلاصه قرار شد تا من یکی از داستان کوتاه های چخوف که اون موقع برای من یه چیزایی بود تو مایه های الان تام کروز تو آخرین سامورایی! ( به عمق ارادت پی بردین!؟) براشون دیکته کنم..من سه صفحه از داستانو که خوندم به خاطر حوصله و صبر زیادی که دارم خسته شدم. این صبر رو اگه به این موضوع که اون داستانو من بیشتر از صد دفعه خونده بودم اضافه کنین به نتایج جالبتریم میرسین! خب باید چی کار میکردم؟ خب خودمو گذاشتم جای آنتوان جونم و ذهنمو پرواز دادم..کم کم دیدم که نه انگار میتونم! شانس آوردین اون موقع وبلاگ هنوز اختراع! نشده بود وگرنه الان داشتین به جای راهنمای ساخت وبلاگ حسین جان از راهنمای سردبیر: پینکفلویدیش استفاده میکردین! نکته شرم آورش اینجاست که بعضی جاها جو غالب میشد و حس میکردم از خود چخوف هم بهتر دارم داستانو کنترل میکنم و در آخر با یک فرود عالی ( از نظر خودم البته!) داستانو جمع و جور کردم و بعد با یه لبخند پیروزمندانه ( که الان که فکرشو میکنم کار بیهوده ای بود چون ایشون در هر صورت نمیدیدن!) پرسیدم چطور بود؟ دوست مامانم که البته تو سواد و مطالعاتشون هیچ شکی نیست با جوابشون هر چی استعداد نویسندگی تو اون نیم ساعت به دست آورده بودم در یه چشم به هم زدن به باد داد و دنیا رو از یه نویسنده ممتاز در سطح اول ادبیات جهان محروم کرد وقتی که دستی به موهاش کشید و گفت اولاش فکر میکردم باید داستان خوبی از آب در بیاد وقتی شروع قدرتمندشو دیدم ولی انگار اشتباه کردم!
قربان شما..پینکفلویدیش غمگین :(
یادم میاد بچه که بودم یه خانمی میومد خونه مون که یه جورایی دوست مامان بود. نمیدونم چه جوری آشنا شده بودن که البته تو چیزی که میخوام تعریف کنم تاثیر زیادی نداره! خلاصه یه روز این خانم اومده بود خونه و مامان هم رفته بود خرید. این خانم دوست مامان علاقه عجیبی به کتاب خوندن داشت و خب مسلما همه میدونیم این عادت بدی نیست. مشکل از این جا شروع میشد که این خانم نابینا بود و دوست داشت که اطرافیان براشون کتابا رو دیکته کنن..( واقعا خجالت برای بعضیا که اگه هزار تا چشمم داشته باشن سعی میکنن تو کارای بهتری ازشون استفاده کنن!) خلاصه قرار شد تا من یکی از داستان کوتاه های چخوف که اون موقع برای من یه چیزایی بود تو مایه های الان تام کروز تو آخرین سامورایی! ( به عمق ارادت پی بردین!؟) براشون دیکته کنم..من سه صفحه از داستانو که خوندم به خاطر حوصله و صبر زیادی که دارم خسته شدم. این صبر رو اگه به این موضوع که اون داستانو من بیشتر از صد دفعه خونده بودم اضافه کنین به نتایج جالبتریم میرسین! خب باید چی کار میکردم؟ خب خودمو گذاشتم جای آنتوان جونم و ذهنمو پرواز دادم..کم کم دیدم که نه انگار میتونم! شانس آوردین اون موقع وبلاگ هنوز اختراع! نشده بود وگرنه الان داشتین به جای راهنمای ساخت وبلاگ حسین جان از راهنمای سردبیر: پینکفلویدیش استفاده میکردین! نکته شرم آورش اینجاست که بعضی جاها جو غالب میشد و حس میکردم از خود چخوف هم بهتر دارم داستانو کنترل میکنم و در آخر با یک فرود عالی ( از نظر خودم البته!) داستانو جمع و جور کردم و بعد با یه لبخند پیروزمندانه ( که الان که فکرشو میکنم کار بیهوده ای بود چون ایشون در هر صورت نمیدیدن!) پرسیدم چطور بود؟ دوست مامانم که البته تو سواد و مطالعاتشون هیچ شکی نیست با جوابشون هر چی استعداد نویسندگی تو اون نیم ساعت به دست آورده بودم در یه چشم به هم زدن به باد داد و دنیا رو از یه نویسنده ممتاز در سطح اول ادبیات جهان محروم کرد وقتی که دستی به موهاش کشید و گفت اولاش فکر میکردم باید داستان خوبی از آب در بیاد وقتی شروع قدرتمندشو دیدم ولی انگار اشتباه کردم!
قربان شما..پینکفلویدیش غمگین :(
۱۳۸۲ اسفند ۱۵, جمعه
دلتنگی یا کار،مساله این است!
My English weblog
خب نميدونم اين بدشانسي شماست که من اين روزا به اندازه يه اپسيلون بيشتر وقت آزاد پيدا کردم و ميتونم بيشتر اينجا مانور بدم یا از خوش شانسیه من. ولي در هر صورت من اينجوري بيشتر راضيم! تنها نکته مثبت شلوغ بودن سرم يه کم دور شدن از احساس دلتنگي ايه که برای پیام عزیزم دارم که هميشه مثل سايه ( نه حتی بدتر از سایه! سایه بدبخت تو جاهای تاریک دست از سر آدم برمیداره ولی این قسمت دقیقا در مورد احساس دلتنگی بر عکسه!) دنبالمه. بهتون پیشنهاد میکنم اگه شمام دچار هجوم این احساسا هستین فردا صبح به عنوان اولین و مهمترین کار هفته تون برین اداره، شرکت یا هر جای دیگه ای که کار میکنین، یه راست برید اتاق رئیس و خیلی جدی ازش بخواین با کار کردن شما توی شیفت اول و دوم و سوم و چهارم شرکت موافقت کنه و بگین که دلیل موجهی دارین و بعد ماجرا رو براش توضیح بدین و اگه پرسید از کجا به این نتایج علمی رسیدین شما کافیه سرتونو بالا بگیرین و (با لحنی که تهش این جمله نهفته است که مگه شما با اینترنت کار نمیکنین!) با افتخار بگین: از اینترنت!
آها تا یادم نرفته مثل اینکه هوا این روزا یه کم با شخصیت ثابت تری نقششو بازی کرده پس من لازمه در همین صفحه به خاطر پست قبلیم ازش معذرت بخوام!!
خب نميدونم اين بدشانسي شماست که من اين روزا به اندازه يه اپسيلون بيشتر وقت آزاد پيدا کردم و ميتونم بيشتر اينجا مانور بدم یا از خوش شانسیه من. ولي در هر صورت من اينجوري بيشتر راضيم! تنها نکته مثبت شلوغ بودن سرم يه کم دور شدن از احساس دلتنگي ايه که برای پیام عزیزم دارم که هميشه مثل سايه ( نه حتی بدتر از سایه! سایه بدبخت تو جاهای تاریک دست از سر آدم برمیداره ولی این قسمت دقیقا در مورد احساس دلتنگی بر عکسه!) دنبالمه. بهتون پیشنهاد میکنم اگه شمام دچار هجوم این احساسا هستین فردا صبح به عنوان اولین و مهمترین کار هفته تون برین اداره، شرکت یا هر جای دیگه ای که کار میکنین، یه راست برید اتاق رئیس و خیلی جدی ازش بخواین با کار کردن شما توی شیفت اول و دوم و سوم و چهارم شرکت موافقت کنه و بگین که دلیل موجهی دارین و بعد ماجرا رو براش توضیح بدین و اگه پرسید از کجا به این نتایج علمی رسیدین شما کافیه سرتونو بالا بگیرین و (با لحنی که تهش این جمله نهفته است که مگه شما با اینترنت کار نمیکنین!) با افتخار بگین: از اینترنت!
آها تا یادم نرفته مثل اینکه هوا این روزا یه کم با شخصیت ثابت تری نقششو بازی کرده پس من لازمه در همین صفحه به خاطر پست قبلیم ازش معذرت بخوام!!
۱۳۸۲ اسفند ۱۴, پنجشنبه
هوا،میدون محسنی،دلتنگی،زندگی و چند چیز کوچک دیگر...
My English weblog
خب امیدوارم همه تون سالم باشین! چه اونایی که شام غریبان بودن چه اونایی که نبودن کلا همه! اصولا فکر کنم همه تجربه کردین وقتایی که یه چیزایی اینقدر به وضوح مسخره هستن که آدم باید یه پوزخند بهشون بزنه و رد شه..خالصانه از خدا میخوام همه رو به راه راست هدایت کنه!
دقت کردین تازگیا انگار این توده های پر فشار و کم فشار هوا از همون بالا تشخیص میدن از نقطه چینای مرز ایران رد شدن. بعد یه کم دقت میکنن میبینن آخ جون! اینجا حتی خورشیدشم رو حساب کتاب نیست! بعد نتیجه میگیرن بهتر از اینجا جایی برای افسارگسیختگی پیدا نمیکنن. شروع میکنن به کار و فعالیت به صورت هر چی بی حساب کتاب تر..بهتر! مثلا صبح پنجره اتاقتو باز میکنی تا به خیال خام خودت ببینی هوا چه جوریه و چه جوری باید لباس بپوشی. بعد به این نتیجه میرسی که امروز هوا باید بهاری باشه. احتمالا بقیه شم میدونین که چی میشه وقتی بادهای هنوز بهاری نشده!! تا مغز استخونتونو ترک میدن. همین تراژدی بالا رو با همون بازیگر نقش اول و صحنه اول صبحی که توش فکر کردین هوا امروز زمستونیه دوباره اجرا کنین. مسلمه که زندگی زیباست و هیچ چیز از آن زشت تر نیست! نقطه اوج این تراژدی وقتیه که آقای اطو کشیده اخموی اخبار با دستاش روی نقشه رایانه ای! پشت سرش دوایر فرضی میکشه و حرفای نا مفهوم میزنه و تو دو دلی دمپاییتو الان خرج تلویزیون کنی یا ذخیره اش کنی برای گفتگوی ویژه خبری بعدش!!
خب دیگه دلتنگی منم که دیگه چیز تازه ای نیست :( چطوره از این به بعد هر وقت دلم تنگ نشده بود بنویسم! دلم تنگ شده :(((((
خب امیدوارم همه تون سالم باشین! چه اونایی که شام غریبان بودن چه اونایی که نبودن کلا همه! اصولا فکر کنم همه تجربه کردین وقتایی که یه چیزایی اینقدر به وضوح مسخره هستن که آدم باید یه پوزخند بهشون بزنه و رد شه..خالصانه از خدا میخوام همه رو به راه راست هدایت کنه!
دقت کردین تازگیا انگار این توده های پر فشار و کم فشار هوا از همون بالا تشخیص میدن از نقطه چینای مرز ایران رد شدن. بعد یه کم دقت میکنن میبینن آخ جون! اینجا حتی خورشیدشم رو حساب کتاب نیست! بعد نتیجه میگیرن بهتر از اینجا جایی برای افسارگسیختگی پیدا نمیکنن. شروع میکنن به کار و فعالیت به صورت هر چی بی حساب کتاب تر..بهتر! مثلا صبح پنجره اتاقتو باز میکنی تا به خیال خام خودت ببینی هوا چه جوریه و چه جوری باید لباس بپوشی. بعد به این نتیجه میرسی که امروز هوا باید بهاری باشه. احتمالا بقیه شم میدونین که چی میشه وقتی بادهای هنوز بهاری نشده!! تا مغز استخونتونو ترک میدن. همین تراژدی بالا رو با همون بازیگر نقش اول و صحنه اول صبحی که توش فکر کردین هوا امروز زمستونیه دوباره اجرا کنین. مسلمه که زندگی زیباست و هیچ چیز از آن زشت تر نیست! نقطه اوج این تراژدی وقتیه که آقای اطو کشیده اخموی اخبار با دستاش روی نقشه رایانه ای! پشت سرش دوایر فرضی میکشه و حرفای نا مفهوم میزنه و تو دو دلی دمپاییتو الان خرج تلویزیون کنی یا ذخیره اش کنی برای گفتگوی ویژه خبری بعدش!!
خب دیگه دلتنگی منم که دیگه چیز تازه ای نیست :( چطوره از این به بعد هر وقت دلم تنگ نشده بود بنویسم! دلم تنگ شده :(((((
۱۳۸۲ اسفند ۱۳, چهارشنبه
ما یه مشت سوسکیم!
My English weblog.
شام غریبانِ خوبی بود! به قولِ صنم اگر خرافات و اینا راست بود الآن ماها همه باید تبدیل به یه مشت سوسک های بدبخت شده بودیم و به قول من به عنوان مجازات هم زیر پای مردم و لاستیک ماشینا می ترکیدیم! اما خب می بینین که ما همه سالمیم (البته فعلا!).

هشتاد و چهارمیش رو هم نوشیدین؟! این داستان استامینوفن رو از دست ندین. ستون تازه تاسیس مدیریت رو هم ببینین. می دونین زندگی اینترنتی یعنی چی؟ این هفته خداداد در مورد زرتشت و دینش نوشته که خیلی خیلی جالب بود، کلی از باورهای غلطم رو درست کردم! حمیدرضا در مورد کن نوشته و مهناز هم در مورد همون نمایشِ اعصاب خوردکنِ دوستت دارم با صدای آهسته یه نقد عالی نوشته که کلی باهاش موافقم. یه سری عکس های خیلی خوب از آرش خاموشی هم تو ستون عکس داریم که به لطف علیرضای گل تبدیل به یه ستون خوب تو کاپوچینو شده :) پژمان هم در مورد اینکه چطوری می تونین بدون اینکه اسم و رسمتون معلوم بشه برای من فحش بفرستین نوشته :))
خب فکر کنم دیگه بسه، بقیه اش هم خودتون برین بخونین دیگه!
به عنوان حسن ختام فراز هایی از فرموده های یه آخوندِ خدا در کانال چهار به مناسبت عاشورا رو براتون نقل می کنم: (با لهجهء دهاتی بخونین)
...و لیلی از اسب به پایین افتاد! به هر حال هر موقعی آدم احساسی دارد. گاهی که از دست خانم خانه ناراحتین و میآین خانه به نظرتان کوتاه قد می رسد و رفتارش با بچه بد است و غذایش هم بدمزه ولیکن وقتی که دوستش دارید و ازش راضی هستید به خانه که می رسید به نظرتان قدبلند می رسد و همه چیز برای هر کاری مساعد است!!!!!!
دیگه بقیه اش رو نتونستم تحمل کنم، شرمنده! فقط بگم که این یارو واقعا خداست :))))))) ای خدا این مملکت دست کیاست!؟
شام غریبانِ خوبی بود! به قولِ صنم اگر خرافات و اینا راست بود الآن ماها همه باید تبدیل به یه مشت سوسک های بدبخت شده بودیم و به قول من به عنوان مجازات هم زیر پای مردم و لاستیک ماشینا می ترکیدیم! اما خب می بینین که ما همه سالمیم (البته فعلا!).
هشتاد و چهارمیش رو هم نوشیدین؟! این داستان استامینوفن رو از دست ندین. ستون تازه تاسیس مدیریت رو هم ببینین. می دونین زندگی اینترنتی یعنی چی؟ این هفته خداداد در مورد زرتشت و دینش نوشته که خیلی خیلی جالب بود، کلی از باورهای غلطم رو درست کردم! حمیدرضا در مورد کن نوشته و مهناز هم در مورد همون نمایشِ اعصاب خوردکنِ دوستت دارم با صدای آهسته یه نقد عالی نوشته که کلی باهاش موافقم. یه سری عکس های خیلی خوب از آرش خاموشی هم تو ستون عکس داریم که به لطف علیرضای گل تبدیل به یه ستون خوب تو کاپوچینو شده :) پژمان هم در مورد اینکه چطوری می تونین بدون اینکه اسم و رسمتون معلوم بشه برای من فحش بفرستین نوشته :))
خب فکر کنم دیگه بسه، بقیه اش هم خودتون برین بخونین دیگه!
به عنوان حسن ختام فراز هایی از فرموده های یه آخوندِ خدا در کانال چهار به مناسبت عاشورا رو براتون نقل می کنم: (با لهجهء دهاتی بخونین)
...و لیلی از اسب به پایین افتاد! به هر حال هر موقعی آدم احساسی دارد. گاهی که از دست خانم خانه ناراحتین و میآین خانه به نظرتان کوتاه قد می رسد و رفتارش با بچه بد است و غذایش هم بدمزه ولیکن وقتی که دوستش دارید و ازش راضی هستید به خانه که می رسید به نظرتان قدبلند می رسد و همه چیز برای هر کاری مساعد است!!!!!!
دیگه بقیه اش رو نتونستم تحمل کنم، شرمنده! فقط بگم که این یارو واقعا خداست :))))))) ای خدا این مملکت دست کیاست!؟
۱۳۸۲ اسفند ۱۲, سهشنبه
روزهای جالب
My English Weblog
قویاً پیشنهاد می کنم آدم های مذهبی اینو نخونن. آدم هایی هم که حوصلهء مطالب طولانی ندارن نخونن. آدم هایی هم که حوصلهء غر زدن های من رو ندارن نخونن. در کل فکر کنم بهتره هیچ کس اینو نخونه. فقط برای خودم گذاشتم اینجا که یه کم دلم سبک شده باشه.
دیروز، روزِ بسیار جالبی بود. کسانی که من رو می شناسن می دونن که کلمهء جالب اینجا چه معنایی داره و اونایی هم که نمی شناسن از امروز یاد می گیرن! اول از همه اینکه دوباره دچار افسردگی حاد از همون نوع خود-از-پیام-دور-بینی شدم و با اینکه همه بهم می گن بهت نمیآد اما خب شده دیگه چکارش کنم؟! دوستانم می بَرَنم بیرون می گردوننم و کلی خوش می گذره کلی می خندیم بعد یهو ساکت میشم می گم چقدر جای پیام خالیه و اونجاست که همه می فهمن که باید موضوع عوض شه سریعاً وگرنه من دیگه کامل خفه خونِ مرگ می گیرم و میرم تو خودم!
خلاصه این از اینش. بعدش برای ختم زنگ زده بودم و پرسیده بودم و از حرف ها اینطور استنباط کرده بودم که ختم ساعت ۴ در مسجد الرضاست. یعنی خب گفتن مسجد الرضا و منم فکر کردم تنها مسجد الرضای تهران همونیه که تو میدون نیلوفره. بعدش هم گفتن سید خندان که من از هر کی پرسیدم نظرشون این بود که دور و ور سیدخندان فقط همون مسجد الرضا اسمش رضاست!! خلاصه ساعت چهار به زور چند تیکه لباس سیاه پیدا کردم تو کمدم و پوشیدم و رفتم ختم. رسیدم مسجد و فکر می کنین چی شد؟ بله دقیقا، اونجا هیچ ختمی نبود.
هر چی هم به صاحب عزا زنگ می زدم گوشی موبایلشون رو جواب نمی دادن و اینجا بود که در یک تجربهء تلخ به بیهودگی گوشی موبایل پی بردم! دست از پا درازتر تصمیم گرفتم برگردم خونه. اول کمی پیاده اومدم تا رسیدم به خیابون خرمشهر بعد دیدم اولا زیادی همه جا خلوته و دوما این آقای سربازی که داره دنبالم میآد داری زیر لب یه چیزایی میگه که مطمئنا دلم نمی خواست واضحتر بشنوم! ایستادم کنار خیابون و خواستم دربست بگیرم که یه پیرمردی جلوم نگه داشت. بعد از اینکه مقصد رو گفتم و اون هم سری به موافقت تکون داد سوار شدم و تازه اون موقع کاشف به عمل اومد که ایشون سکته ای هستن و قدرت تکلم ندارن. خب حالا اینجاش اشکالی نداره تازه از خدام هم بود چون از راننده هایی که زیادی قصد دارن با آدم معاشرت کنن بدم میآد اما مشکل چیز دیگه ای بود.
ایشون با همون قدرت تکلمِ نداشته اصرار داشت معاشرت کنه که هیچ، تازه دست راستشون هم لمس بود!!!! فکرش رو بکنین که از خیابون آپادانا تا شهرک اکباتان رو با یه دست هم فرمون رو می خواست کنترل کنه و هم دنده عوض کنه و در عین حال در تایید حرفای نامفهومش دستاش رو هم تکون بده!!! وای خدایا چه کشیدم تا بالاخره رسیدم! باورم نمی شد که سالم رسیدم! البته در اون لحظه مردن برام زیاد مهم نبود اما خب شانس که نداریم، حوصلهٔ تصادفِ بد و افلیجیِ مادام العمر نداشتم! پیاده که شدم و اومدم خونه باید برادر روانیم رو تحمل می کردم که حالا که مامان و بابا نیستن دیگه کاملا افسار گسیخته شده :((
پناه بردم به اتاقم. آنلاین دنبال مطالب و عکس های اسکار می گشتم تا عصر شد. خواهرم گفت برم با اون و دوستاش قدم بزنم. منم که حوصلهء آدم جدید نداشتم گفتم نه تو برو من می شینم گزارشم رو می نویسم. اون رفت و من گزارشم رو نوشتم ولی بعدش هوس کردم برم راه برم چون دیگه داشتم جلوی مانیتور خفه می شدم. لباس پوشیدم و راه افتادم برم که خواهرم رو جلوی در دیدم که گفت دوستاش رو پیدا نکرده. با هم راه افتادیم و هر چی من می خواستم برم جاهای خلوت راه برم اون می خواست بره تکیه ها و هیئت ها و دسته ها ببینه چه خبره.
تا به حال اینجور جاها نرفتم و دلم هم نمی خواد برم چون دیوونه میشم از عصبانیت! رفتیم یه دور به متد من پیاده روی تند کردیم و ناگهان دوستانش رو دیدیم و مجبور شدیم با اونا همراه بشیم. ساعت هم ۱۰ شب بود. نه تنها به سرعت مورچه های افلیج راه می رفتن بلکه هیچ کدوم قدرت تصمیم گیری نداشتن! یعنی اصلا نمی دونستن می خوان چکار کنن و الکی هی لخ لخ می رفتن چپ لخ لخ می رفتن راست! با تمام دسته های اکباتان راه رفتیم! من برای اولین بار داشتم این چیزا رو می دیدم از نزدیک و خیلی دلم می خواست برم جلو دو تا بزنم تو سر اون یارو که که پاشنهء کفشش رو خوابونده بود و از سر و روش شپش می ریخت و عین آدمی که دچار هیجانات جنسی باشه داد می زد حسین جووووووووون! آی جوووووووووون!
می دونم الآن دوباره دارین میگین این دختره کرم داره هی به باورهای دیگران توهین می کنه اما خب اینم باورِ منه. این چیزا تو کَتِ من نمیره و نه تنها به نظرم متظاهرانه میآد بلکه خشمگینم هم می کنه. یه مشت پسر سوسول که فقط اومده بودن دختر بازی و دخترها هم به نوبهء خود در حال فعالیت بودن. اونایی هم که با لباسای آخرین مدشون تو دسته داشتن زنجیر می زدن به قول خودشون، در اصل داشتن با زنجیره خودشون رو ماساژ می دادن بسکه آروم و ناز می زدن! چشماشون هم که ماشالله داشت دیگه چپ می شد بسکه حواسشون به همه چیز بود غیر از اون کسی که به ظاهر داشتن براش زنجیر می زدن! اونی که می خوند هم یه نگاهی به طرف خانوما می کرد و هی جووون گفتن هاش رو بیشتر و بیشتر می کشید! بعد یهو شروع می کردن پشت سر هم جوون جوون گفتن های بلند با عربده!
حتی یک نفر هم محض رضای خدا گریه نمی کرد! اونایی که داشتن زنجیر می زدن که گفتم در چه حالی بودن. اونی هم که می خوند که هیچی. مردمی هم که مثل ما داشتن قدم می زدن انگار اومده بودن تماشای کارناوال! خوراکی می خوردن، گپ می زدن، شماره رد و بدل می کردن، سیگاری می کشیدن، ... یه سری از گَنگ های اکباتان هم که حالا باید یه بار در موردشون حسابی بنویسم، داشتن با رقیباشون کل کل می کردن و وااااااااای ماجرایی بود برای خودش. چند تا دعوا و چاقو کشی هم شد اون وسطا که البته این ماجرای هر شبِ اکباتان شده :(
حدود یک ساعت و نیم (که باور کنین مدت زمانِ بسیار طولانی ایه برای من!) تحمل کردم. بعد دیدم اینا ولو شدن و اصلا خودشون هم نمی دونن می خوان چکار کنن. گفتم خب من تا سه میشمرم اگه به نتیجه ای رسیدین که هیچی اگه نه که من برم. خیال کردن شوخی می کنم. گفتن نصف شب تنها می خوای بری هه هه هه عمراً! منم تا سه شمردم و دیدم هنوز دارن جان کُردی می کنن و خیلی ریلکس با لبخند گفتم خداحافظ و دور زدم و برگشتم خونه! تا یه چند دقیقه ای هنوز خیال می کردن دارم شوخی می کنم می خندیدن بعد دیدن نه مثل اینکه جدی جدی شیده رفت! سرعت پیاده رویِ منم بالاست هر کاری می کردن بهم نمی رسیدن! به موبایل زنگ زدن و منم گفتم برین خوش بگذرونین و منم برم خونه.
موقع برگشتن رفتم هفت تپه رو صندلیمون نشستم و یه دل سیر گریه کردم و برگشتم خونه! روز جالبی بود، نه؟
قویاً پیشنهاد می کنم آدم های مذهبی اینو نخونن. آدم هایی هم که حوصلهء مطالب طولانی ندارن نخونن. آدم هایی هم که حوصلهء غر زدن های من رو ندارن نخونن. در کل فکر کنم بهتره هیچ کس اینو نخونه. فقط برای خودم گذاشتم اینجا که یه کم دلم سبک شده باشه.
دیروز، روزِ بسیار جالبی بود. کسانی که من رو می شناسن می دونن که کلمهء جالب اینجا چه معنایی داره و اونایی هم که نمی شناسن از امروز یاد می گیرن! اول از همه اینکه دوباره دچار افسردگی حاد از همون نوع خود-از-پیام-دور-بینی شدم و با اینکه همه بهم می گن بهت نمیآد اما خب شده دیگه چکارش کنم؟! دوستانم می بَرَنم بیرون می گردوننم و کلی خوش می گذره کلی می خندیم بعد یهو ساکت میشم می گم چقدر جای پیام خالیه و اونجاست که همه می فهمن که باید موضوع عوض شه سریعاً وگرنه من دیگه کامل خفه خونِ مرگ می گیرم و میرم تو خودم!
خلاصه این از اینش. بعدش برای ختم زنگ زده بودم و پرسیده بودم و از حرف ها اینطور استنباط کرده بودم که ختم ساعت ۴ در مسجد الرضاست. یعنی خب گفتن مسجد الرضا و منم فکر کردم تنها مسجد الرضای تهران همونیه که تو میدون نیلوفره. بعدش هم گفتن سید خندان که من از هر کی پرسیدم نظرشون این بود که دور و ور سیدخندان فقط همون مسجد الرضا اسمش رضاست!! خلاصه ساعت چهار به زور چند تیکه لباس سیاه پیدا کردم تو کمدم و پوشیدم و رفتم ختم. رسیدم مسجد و فکر می کنین چی شد؟ بله دقیقا، اونجا هیچ ختمی نبود.
هر چی هم به صاحب عزا زنگ می زدم گوشی موبایلشون رو جواب نمی دادن و اینجا بود که در یک تجربهء تلخ به بیهودگی گوشی موبایل پی بردم! دست از پا درازتر تصمیم گرفتم برگردم خونه. اول کمی پیاده اومدم تا رسیدم به خیابون خرمشهر بعد دیدم اولا زیادی همه جا خلوته و دوما این آقای سربازی که داره دنبالم میآد داری زیر لب یه چیزایی میگه که مطمئنا دلم نمی خواست واضحتر بشنوم! ایستادم کنار خیابون و خواستم دربست بگیرم که یه پیرمردی جلوم نگه داشت. بعد از اینکه مقصد رو گفتم و اون هم سری به موافقت تکون داد سوار شدم و تازه اون موقع کاشف به عمل اومد که ایشون سکته ای هستن و قدرت تکلم ندارن. خب حالا اینجاش اشکالی نداره تازه از خدام هم بود چون از راننده هایی که زیادی قصد دارن با آدم معاشرت کنن بدم میآد اما مشکل چیز دیگه ای بود.
ایشون با همون قدرت تکلمِ نداشته اصرار داشت معاشرت کنه که هیچ، تازه دست راستشون هم لمس بود!!!! فکرش رو بکنین که از خیابون آپادانا تا شهرک اکباتان رو با یه دست هم فرمون رو می خواست کنترل کنه و هم دنده عوض کنه و در عین حال در تایید حرفای نامفهومش دستاش رو هم تکون بده!!! وای خدایا چه کشیدم تا بالاخره رسیدم! باورم نمی شد که سالم رسیدم! البته در اون لحظه مردن برام زیاد مهم نبود اما خب شانس که نداریم، حوصلهٔ تصادفِ بد و افلیجیِ مادام العمر نداشتم! پیاده که شدم و اومدم خونه باید برادر روانیم رو تحمل می کردم که حالا که مامان و بابا نیستن دیگه کاملا افسار گسیخته شده :((
پناه بردم به اتاقم. آنلاین دنبال مطالب و عکس های اسکار می گشتم تا عصر شد. خواهرم گفت برم با اون و دوستاش قدم بزنم. منم که حوصلهء آدم جدید نداشتم گفتم نه تو برو من می شینم گزارشم رو می نویسم. اون رفت و من گزارشم رو نوشتم ولی بعدش هوس کردم برم راه برم چون دیگه داشتم جلوی مانیتور خفه می شدم. لباس پوشیدم و راه افتادم برم که خواهرم رو جلوی در دیدم که گفت دوستاش رو پیدا نکرده. با هم راه افتادیم و هر چی من می خواستم برم جاهای خلوت راه برم اون می خواست بره تکیه ها و هیئت ها و دسته ها ببینه چه خبره.
تا به حال اینجور جاها نرفتم و دلم هم نمی خواد برم چون دیوونه میشم از عصبانیت! رفتیم یه دور به متد من پیاده روی تند کردیم و ناگهان دوستانش رو دیدیم و مجبور شدیم با اونا همراه بشیم. ساعت هم ۱۰ شب بود. نه تنها به سرعت مورچه های افلیج راه می رفتن بلکه هیچ کدوم قدرت تصمیم گیری نداشتن! یعنی اصلا نمی دونستن می خوان چکار کنن و الکی هی لخ لخ می رفتن چپ لخ لخ می رفتن راست! با تمام دسته های اکباتان راه رفتیم! من برای اولین بار داشتم این چیزا رو می دیدم از نزدیک و خیلی دلم می خواست برم جلو دو تا بزنم تو سر اون یارو که که پاشنهء کفشش رو خوابونده بود و از سر و روش شپش می ریخت و عین آدمی که دچار هیجانات جنسی باشه داد می زد حسین جووووووووون! آی جوووووووووون!
می دونم الآن دوباره دارین میگین این دختره کرم داره هی به باورهای دیگران توهین می کنه اما خب اینم باورِ منه. این چیزا تو کَتِ من نمیره و نه تنها به نظرم متظاهرانه میآد بلکه خشمگینم هم می کنه. یه مشت پسر سوسول که فقط اومده بودن دختر بازی و دخترها هم به نوبهء خود در حال فعالیت بودن. اونایی هم که با لباسای آخرین مدشون تو دسته داشتن زنجیر می زدن به قول خودشون، در اصل داشتن با زنجیره خودشون رو ماساژ می دادن بسکه آروم و ناز می زدن! چشماشون هم که ماشالله داشت دیگه چپ می شد بسکه حواسشون به همه چیز بود غیر از اون کسی که به ظاهر داشتن براش زنجیر می زدن! اونی که می خوند هم یه نگاهی به طرف خانوما می کرد و هی جووون گفتن هاش رو بیشتر و بیشتر می کشید! بعد یهو شروع می کردن پشت سر هم جوون جوون گفتن های بلند با عربده!
حتی یک نفر هم محض رضای خدا گریه نمی کرد! اونایی که داشتن زنجیر می زدن که گفتم در چه حالی بودن. اونی هم که می خوند که هیچی. مردمی هم که مثل ما داشتن قدم می زدن انگار اومده بودن تماشای کارناوال! خوراکی می خوردن، گپ می زدن، شماره رد و بدل می کردن، سیگاری می کشیدن، ... یه سری از گَنگ های اکباتان هم که حالا باید یه بار در موردشون حسابی بنویسم، داشتن با رقیباشون کل کل می کردن و وااااااااای ماجرایی بود برای خودش. چند تا دعوا و چاقو کشی هم شد اون وسطا که البته این ماجرای هر شبِ اکباتان شده :(
حدود یک ساعت و نیم (که باور کنین مدت زمانِ بسیار طولانی ایه برای من!) تحمل کردم. بعد دیدم اینا ولو شدن و اصلا خودشون هم نمی دونن می خوان چکار کنن. گفتم خب من تا سه میشمرم اگه به نتیجه ای رسیدین که هیچی اگه نه که من برم. خیال کردن شوخی می کنم. گفتن نصف شب تنها می خوای بری هه هه هه عمراً! منم تا سه شمردم و دیدم هنوز دارن جان کُردی می کنن و خیلی ریلکس با لبخند گفتم خداحافظ و دور زدم و برگشتم خونه! تا یه چند دقیقه ای هنوز خیال می کردن دارم شوخی می کنم می خندیدن بعد دیدن نه مثل اینکه جدی جدی شیده رفت! سرعت پیاده رویِ منم بالاست هر کاری می کردن بهم نمی رسیدن! به موبایل زنگ زدن و منم گفتم برین خوش بگذرونین و منم برم خونه.
موقع برگشتن رفتم هفت تپه رو صندلیمون نشستم و یه دل سیر گریه کردم و برگشتم خونه! روز جالبی بود، نه؟
۱۳۸۲ اسفند ۱۱, دوشنبه
آلزایمر
My English Weblog
این بابابزرگ عزیز من که آلزایمر گرفته کماکان به انجام کارهای بسیار تا بسیار جالبی ادامه میده. نصف شب بوده که مادربزرگم پامیشه که بره دستشویی و بابابزرگم هم از خواب می پره. بلند میشه جلوی مادربزرگم می ایسته و یه چک می خوابونه تو گوشش و میگه:
- خیال نکنی حواسم نیست نصف شب ها هی پا میشی میری دَدَر!!!!!!
بعد هم خیلی شیک برمیگرده میره سر جاش می خوابه!!! بیچاره مادربزرگم فرداش همش گردن درد داشته و خب هیچکس هیچی نمی تونه بگه چون اصلا بابابزرگم در یه دنیای دیگه ای برای خودش سیر می کنه! مسخره اینجاست که اصلا بابابزرگم آدمی نبوده که هیچوقت دست بزن داشته باشه و از اون آدم هایی بوده همیشه که فوق العاده به مادربزرگم احترام میذاشته!! حالا من نمی دونم این دیگه چی بوده این وسط! نمی دونیم بخندیم یا گریه کنیم! الآن هم که مادربزرگم انقدر حرص و جوش اینو می خوره فشارش رفته بالا و بیمارستان بستریه و دکترها میگن احتمالا امروز یه سکتهء خفیف مغزی رو رد کرده :(( مامان و بابام هم دارن میرن شیراز و من تنها می مونم خونه :((((
دوباره شروع کردم به کهیر زدن! اصلا حال و حوصله ندارم. یکی از بستگانِ پیام هم بر اثر سرطان فوت شدن :( یه بچهء دبستانی داشتن و حالا داشتم فکر می کردم چقدر برای اون بچه سخت خواهد بود نبودنِ پدرش :((
این آخرِ سالی نمی دونم چرا اینطوری شده! خدا به خیر بگذرونه. من همیشه عید و بهار و نوروز رو دوست داشتم و دارم اما نمی دونم چرا امسال یه جوریه :( ویزای آقای همسرِ صنم هم که اومده و به احتمال زیاد به زودی اونا هم میرن. هم خوشحالم هم ناراحت. البته بیشتر خوشحالم چون به هر حال اینطوری خیلی براشون سخت بود. این حالت بلاتکلیفی وحشتناک ترین حالتِ زندگیه، حداقل برای من که اینطوره. حالا اقلا کار اینا معلوم شد و می تونن برن سر خونه زندگیشون. منم دلم برای پیام جونم تنگ شده :((
خب دیگه فکر کنم برای یه روز به اندازهء کافی زنجموره کردم برم دیگه! دعا کنین برام، باشه؟ :)
این بابابزرگ عزیز من که آلزایمر گرفته کماکان به انجام کارهای بسیار تا بسیار جالبی ادامه میده. نصف شب بوده که مادربزرگم پامیشه که بره دستشویی و بابابزرگم هم از خواب می پره. بلند میشه جلوی مادربزرگم می ایسته و یه چک می خوابونه تو گوشش و میگه:
- خیال نکنی حواسم نیست نصف شب ها هی پا میشی میری دَدَر!!!!!!
بعد هم خیلی شیک برمیگرده میره سر جاش می خوابه!!! بیچاره مادربزرگم فرداش همش گردن درد داشته و خب هیچکس هیچی نمی تونه بگه چون اصلا بابابزرگم در یه دنیای دیگه ای برای خودش سیر می کنه! مسخره اینجاست که اصلا بابابزرگم آدمی نبوده که هیچوقت دست بزن داشته باشه و از اون آدم هایی بوده همیشه که فوق العاده به مادربزرگم احترام میذاشته!! حالا من نمی دونم این دیگه چی بوده این وسط! نمی دونیم بخندیم یا گریه کنیم! الآن هم که مادربزرگم انقدر حرص و جوش اینو می خوره فشارش رفته بالا و بیمارستان بستریه و دکترها میگن احتمالا امروز یه سکتهء خفیف مغزی رو رد کرده :(( مامان و بابام هم دارن میرن شیراز و من تنها می مونم خونه :((((
دوباره شروع کردم به کهیر زدن! اصلا حال و حوصله ندارم. یکی از بستگانِ پیام هم بر اثر سرطان فوت شدن :( یه بچهء دبستانی داشتن و حالا داشتم فکر می کردم چقدر برای اون بچه سخت خواهد بود نبودنِ پدرش :((
این آخرِ سالی نمی دونم چرا اینطوری شده! خدا به خیر بگذرونه. من همیشه عید و بهار و نوروز رو دوست داشتم و دارم اما نمی دونم چرا امسال یه جوریه :( ویزای آقای همسرِ صنم هم که اومده و به احتمال زیاد به زودی اونا هم میرن. هم خوشحالم هم ناراحت. البته بیشتر خوشحالم چون به هر حال اینطوری خیلی براشون سخت بود. این حالت بلاتکلیفی وحشتناک ترین حالتِ زندگیه، حداقل برای من که اینطوره. حالا اقلا کار اینا معلوم شد و می تونن برن سر خونه زندگیشون. منم دلم برای پیام جونم تنگ شده :((
خب دیگه فکر کنم برای یه روز به اندازهء کافی زنجموره کردم برم دیگه! دعا کنین برام، باشه؟ :)
اشتراک در:
پستها (Atom)