‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

کمی توضیح درباره عملم

بنا به تقاضای دوستان:
عملی که من کردم اسمش گستریک بایپس هست. معده رو کنار می زنن و ته مری رو وصل می کنن به سر روده کوچک. اینطوری اشتها از بین می ره. غذاها تو معده نمی شینن که همه چیزای بدشون جذب بشه و زودتر دفع می شن.
باید مولتی ویتامین و انواع اقسام ویتامین های مختلف بخورم که مشکلی برام پیش نیآد چونکه خیلی نمی تونم غذا بخورم. به همین دلیل باید غذاهام رو هم درست انتخاب کنم که چیزای خوب به بدنم برسه چون زود سیر می شم و نمی تونم از همه چیز بخورم.
یکی از نکات مهم اینه که نباید شکر و یا نشاسته زیاد به بدنم وارد بشه در یه برهه از زمان. اگر رعایت نکنم حمله ادرنالین بهم دست می ده و عین این می مونه که دارم سکته می کنم اما در اصل بدن داره عکس العمل نشون می ده به شکری که به نسبت سایز جایی که غذا می ره توش زیاده و کلی انسولین تولید می کنه. ضربان قلب می ده بالا و گاهی حالت تهوع و اسهال هم پیش میآد. این خودش دلیلیه برای اینکه آدم رعایت کنه و نشاسته (هیدرکربن ها مثل برنج، سیب زمینی، نون، پاستا ...) و شیرینی نخوره.
خوشبختانه من از شیرینی خیلی خوشم نمیومده هیچوقت پس مشکلی با این موضوع نداشتم تا به حال.
با همین تغییرات در رژیم غذایی و عوض شدن گوارش، دلایل دیابت از بین رفتن و قندم همیشه در حد نرماله. البته چون من ژنتیکی دیابت داشتم باید همیشه خیلی مواظب باشم که برنگرده که یعنی همیشه مواظب غذا خوردنم باشم و ورزش بکنم.
امیدوارم این نوشته ساده به همه کسانی که به فکر این عمل هستن کمک کنه. من مطمینا ازتون حمایت فکری و روحی می کنم و اگه سوالی دارین بکنین.
راستی الآن 50 پوند کم شدم از 8/29/2011. خیلی خوشحالم و احساس می کنم خیلی سالمترم.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

سال نو میلادی مبارکه!

سال نو هم که شروع شد. زمان مثل برق و باد می گذره.

257 هستم الآن.

35 پوند دیگه کم کنم میشه 100 پوند در کل!!
باورم نمی شه و خیلی خوشحالم که این کارو کردم. حالم خیلی بهتره و انرژی بیشتری دارم. امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه :)

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

د برو ورزش دختر!

خب فعلا که 41 پوند وزنم اومده پایین. هنوزم ورزش نمی کنم اونطوری که باید. سر کار سرم خیلی شلوغه و وقتی که می رسم خونه شدیدا خسته ام. هی با خودم می گم که برم ورزش اما به خدا سخته. هوا هم که سرده سخت تر از خونه کندن و بیرون رفتن. همش تو فکر رفتن به یوگا هستم که خستگی ذهنم رو هم آروم کنه. باید دیگه هم بیآرمش!

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

با پوزش از تاخیر

ببخشید چند وقته نیومدم اینجا. بابام اومده پهلوم و سرم شلوغ تره و در ضمن اون موقع که تند تند می نوشتم خونه بودم برای استراحت بعد از عمل و الآن هر روز سر کارم و رانندگی به و برگشت از کار خیلی خسته ام می کنه.
زخمام که همه خوب شدن. وزنم هم الآن 271 شده. یعنی 31 پوند در عرض دو ماه کم شده.
دیگه الآن خیلی با سرعت کمتری وزنم پایین می آد اما هنوزم خیلی خیلی خوبه! البته متاسفانه هنوزم خیلی ورزش نمی کنم. گاهی که اصلا نمی شه که برم ورزش یا زیادی سرده و یا انقدر ذهنم خسته است که نمی تونم خودمو راضی کنم برم قدم بزم و یا ورزش کنم. باید یه کاری در این مورد بکنم.
مطمینم که اگه فعالیتم بیشتر بشه خیلی تندتر وزنم می آد پایین اما فعلا که تنبلی کردم.


۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

update

خب این هفته اولین هفته ی برگشتن سر کار بود. خوب بودم ولی خیلی زود خسته می شدم و وقتی می رسیدم خونه حسابی له و لورده بودم. ریه ام هم خوب شد. ولی جمعه حالم خیلی بد بود. ضربان قلبم رفته بود بالا و حالت تهوع داشتم و زود اومدم خونه.
فعلا که 22 پوند کم کردم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

قوز بالای قوز

یه درد بدی تو پهلوم دارم از جمعه تا امروز. هر کاری کردم بهتر نشد. زنگ زدم دکتر و کگفت پاشو بیا مطب. رفتم و زرتی فرستادم اتاق اورژانس بیمارستان. گفت این جایی ه می گی درد می کنه ممکن یا کلیه ات از کار افتاده یا خون لخته شده تو ریه ات که کشنده است و یکی از دلایل معمول مردن بعد از عمل جراحی.

خلاصه رفتم اورژانس و کلی سوراخ سوراخم کردن و عکس و سی تی اسکن گرفتن و گفتن کلیه ات خوبه، لخته خون هم نداری تو ریه ات اما ذات الریه خفیف داری تو قسمت پایینی چپ ریه ات. بهم آنتی بیوتیک دادن و گفتن هی راه برو و نفس عمیق بکش و سرفه بکن زوری. پس فردا هم باید برم مطب دوباره.

عجب گهی خوردما با این عمل. داشتم زندگی مو می کردم! البته دیابتم تقریبا کاملا از بین رفته که خودش خیلیه. 17 پوند هم کم کردم فعلا در عرض دو هفته.

خدا خودش به خیر بگذرونه.

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

فردا روز دیگریست

خب فردا داره هی نزدیک تر و نزدیک تر می شه. فکر می کنم مثل بقیه عمل هام با خون سردی برم تو و بیآم بیرون. شایدم یهو قاط بزنمو فرار کنم ا خونه ها ها ها ها
قیافه دکتر دیدنیه اون موقع. شایدم برم تا تو اتاق عمل و بعد یهم بگم نظرم رو عوض کردم بزارین من برم!

خلاصه که افکارم قرو قاطیه.
خدا به خیر بگذرونه.
امروز آخرین روزیه که من می تونستم یه سری غذاها رو بخورم و جالبیش اینه که اصلا اشتها نداشتم.

امروز 28 آگوست 303 پوند.

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

دو روز به عمل

بیست و نهم آگوست روزیه که تمام زندگی من زیر و رو خواهد شد. یا می میرم یا از اتاق عمل با کلی درد می آم بیرون و آرزو می کنم که کاشکی مرده بودم! در هر صورت کاریه که باید انجام شه وگرنه من بیشتر 40 یا 50 سال بیشتر عمر نمی کنم با این وزن و دیابت و کلسترول بالا.

این عمل خطرناکه اما در عوض بعدش قراره دیابتم خوب بشه. زندگی برام خیلی عوض خواهد شد. یه تعد و اراده ای می خواهد که امیدوارکم داشته باشم. از امروز سعی می کنم روزانه بنویسم چه خبره.
امروز وزنم 300 روز 27 آگوست 2011.
حالا ببینیم چی می شه.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

غمگین

بابام داره برمی گرده به ایران. از 12 ژؤن پارسال پهلوم بوده و خیلی به روحیه ام کمک کرده. دیگه اون احساس تنهایی و بی کس و کار بودن و از ریشه کنده شده بودن نمی کردم. اما داره برمی گرده. خواهرم هنوز اونجاست و تموم خونه زندگی هنوز اونجاست. من سعی ام رو کردم که قانعش کنم اینجا بمونه. برام دعا کنین.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

زمان خیلی سریع می‌گذره و من کلی برنامه داشتم که هی با خودم گفتم حالا وقت هست، حالا وقت هست. سال‌های رفته رو دیگه نمی‌شه برگردوند و احساس می‌کنم مردابی شدم. نمی‌دونم مقصودم رو می‌رسونه یا نه اما یه چنین احساسی دارم. دیگه تا کمر رفتم فرو و همچین راه دیگه‌ای جز ادامه‌ی همین راه باقی نمونده. بال‌ها رو استفاده نکردم و پرهاش همه ریخت. مغزم رو تا جایی که تونستم استفاده نکردم و دیگه الآن خیلی حوصله‌ی از اول شروع کردن رو ندارم. کلن امشب یهو به این نتیجه رسیدم که ول معطلم. هیچ‌وقت بهتر یا بیشتر از اینی که هست نخواهد شد و توهم بود هر فکر دیگه‌ای. رخوت و سستی و دیگر هیچ...

چقدر آدم‌هایی که زیادی حرف می‌زنن رو اعصابن. به هر حال آدم تا یه حدی تحمل می‌کنه دیگه مگه نه؟

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یوهو سالِ ۸۹

سال ۸۸ خیـــــــــــــــــــــــــلی مزخرف بود. یه عالمه آدم که من دوست‌شون داشتم از دنیا رفتن و مامانم بالای لیست بود. خیلی خوشحالم که این سالِ پر از التهاب و خبرهای بد از ایران و فشاری که روی مردم هست، بالاخره تموم شد! امیدوارم امسال بهتر باشه و همه زنده بمونن ایشالا! اعصاب مصاب ندارما! هم‌تون زنده می‌مونین امسال، فهمیدین؟!

سال نو مبارکه :)

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

بهار بهار

سبزه‌ها رو دیر گذاشتم خیس شن. شاید به هفت‌سین نرسن. هر کی منو می‌شناسه می‌دونه که عاشق عید و هفت‌سین و این حرفام، اما امسال هم شوق سال نو رو دارم و هم می‌شه یه سال که مامانم رو از دست دادم. واقعا اصطلاحِ از دست دادن اینجا کاملا همین معنی رو می‌ده. هنوز شدیدا افسرده‌ام در موردش اما خب زندگی هنوز در جریانه و معتقدم که نباید اجازه بدم که افسردگی و دردی که توی سینه‌ام همیشه باهامه، زندگی‌م رو نابود کنه.

همیشه آدمِ واقع‌بینی بودم و خیلی خون‌سرد در مقابلِ سختی‌ها و شوک‌ها اما بالاخره یه جایی آدم کم می‌آره. دلم برای صداش تنگ شده و روز تولدش که ۱۷ اسفنده انگار یهو یه پتک زدن تو سرم و صداش تو سرم پیچید که چه نشستی که امسال دیگه نمی‌تونی زنگ بزنی و شوق و عشق رو تو صداش بشنوی وقتی می‌فهمه که زنگ زدی تولدش رو تبریک بگی.

چقدر مامانِ من کم‌توقع بود... با کم‌ترین ابراز محبت کلی هیجان‌زده و ممنون می‌شد... چقدر دلم برای مهر و محبتِ بی‌شرط و بی‌انتهاش تنگه... وای که چقدر این بار سنگینه... فکر نکنم هیچ‌وقت سبک بشه... قلبم می‌خواد بترکه گاهی و های های گریه می‌کنم ولی اصلا سبک نمی‌شم. روز تولدش زنگ زدم ایران و عین این روانیا زار می‌زدم تو گوشی برای بابای بیچاره‌ام که خودش هم وضعش از من بدتر بود احتمالا، اما می‌خواست به روی خودش نیآره. وسطِ های هایِ من گیر داده قندت رو چک کردی؟! قندت بالا نرفته!؟ حیوونی! با نوشین و خاله‌هام رفتن سرِ خاک. من هیچ‌وقت اونجا نخواهم رفت. مامانِ من اون زیر نیست... مامانم توی تمامِ‌فضاست...

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

قاتق خوران!

جای همه دوستانِ غذا-شمالی-خور خالی، امروز ترش واش قاتق و باقلاقاتق با ماهی دودی داشتیم :)

آخر هفته تموم شد و از فردا دوباره غذاهای بد بد سر کار :( باید عادت کنم غذا با خودم ببرم، هم پول کمتر حروم می‌کنم، هم غذاهای مزخرف کمتر می‌خورم!

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

پس زلزله

ممنون از هم‌تون.


*****

هنوزم باورم نمی‌شه. اما آروم شدم. از شبی که مامان‌م رو خاک کردن یه بی‌حسی و آرامشی غریبی منو در بر گرفته و فقط گاهی یهو انگاری برق می‌گیرتم و از یادِ از دست دادنش به خودم می‌پیچم و اشکی می‌ریزم. حضورش رو به طرز عجیبی حس می‌کنم. آرامشِ همیشگی‌ش رو. از روزِ دفن‌ش گریه نمی‌تونستم بکنم، انگاری نمی‌ذاشت. دیگه داشتم خفه می‌شدم. گلوم داشت له می‌شد. آخر شروع کردم باهاش حرف زدن و التماسش کردم که بذاره گریه کنم. یه صدایی انگاری تو گوشم گفت «آخه سرت دوباره درد می‌گیره ...» یهو ترکیدم . هیستری شروع شد دوباره.

تو ماشین بودیم و از لس آنجلس خونه‌ی مادر پیام برمی‌گشتیم. اونجا اصلا حالم خوب نبود و هی هم بدتر می‌شد هر چی می‌گذشت، چون داشتم می‌ترکیدم از درون و جلوی کسی گریه نمی‌تونم بکنم. درسته که وقتی که گریه می‌کنم سردردهای وحشت‌ناک می‌گیرم اما اگه گریه نکنم آخه خفه می‌شم! فکر کنم مامانم هم فهمیده. چند وقت یه بار می‌ذاره گریه کنم اما زود یهو آروم می‌شم.

من هیچ‌وقت آدمِ معتقدی نبودم، مخصوصا به روح و این حرفا اما نمی‌تونم منکرِ حضورش بشم! گاهی هم یهو احساسِ تنهایی می‌آد و متوجه می‌شم اون حضور دیگه نیست و اون موقع‌هاست که یهو می‌شکنم. اگه پیام نبود من از پسِ این درد برنمی‌اومدم.

دور و برم رو پر عکساش می‌کنم گاهی و هی می‌گردم دنبال یه چیزی. نمی‌دونم چی. می‌گردم دنبالِ یه منطقی که توضیح بده چطور انقدر زود ما رو گذاشته و رفته. گاهی قلبم از عذاب وجدان درد می‌گیره وقتی می‌بینم از وقتی که اومدم اینجا هم بابام و هم مامانم یه دورِ قهقهراییِ سلامت‌شون رو طی کردن. انگاری یهو آب شدن. انگار یهو شکستن. همیشه به من گفتن که خیلی برام خوشحالن. خوشحالن که پیام رو دارم و باهم خوشبختیم اما با خودم فکر می‌کنم رفتن من چقدر نقش داشته در این پس‌رفتِ فجیع‌شون. من همیشه آویزونِ این دوتا بودم. می‌شستم ساعت‌ها ورِ دل‌شون و با هم کتاب می‌خوندیم یا تلویزیون نگاه می‌کردیم یا فیلم می‌دیدیم یا حرف می‌زدیم یا می‌رفتیم پایین قدم می‌زدیم. فکر کنم یهو خیلی تنها شدن. من با تمام اون بیرون رفتن‌ها و مشغله‌ای که تو ایران داشتم تقریبا همه‌ی وقت آزادم با مامان بابام می‌گذشت.

بعد یاد برادرم میوفتم که چقدر این دو تا آزار داد در اوجِ نابود کردنِ خودش. خواهرم معتقده که دلیلِ سلامتِ شکننده‌ی مامانم همین بوده. هم غصه‌ی برادرم رو می‌خورده و هم غصه‌ی بابام که چرا باید پسرش باهاش این‌طوری بکنه بعدِ تمامِ زحمات‌ش. می‌دونم که اینم درسته. مامانم همش نگران بود اما نمی‌ذاشت این حالت‌ش مزاحمِ کسِ دیگه‌ای بشه. حرص می‌خورم که چرا پارسال که عید ایران بودم بیشتر بغل‌ش نکردم و نبوسیدم‌ش. حسرت می‌خورم که چرا آخرین باری که با هم حرف زدیم بیشتر قربون صدقه‌اش نرفتم و بهش نگفتم چقدر برام عزیزه و چقدر می‌خوام همیشه در کنارم باشه.

حالا درس‌م رو یاد گرفتم و هی به بابام می‌گم همه‌ی اینارو اما اون گیر داده که دیگه نوبتِ منم می‌رسه و همه‌ی ما رفتنی هستیم و منم پیر شدم و خداکنه منم همین‌طوری راحت برم و مامانت خیلی خوش‌شانس بود که زمین‌گیر نشد اون‌طوری که می‌ترسید و تو خواب رفت و از این چرت و پرت‌ها... اون دفعه شروع کردم سرش داد زدن که از این مزخرفات بار من نکن، خجالت بکش! بابات ۹۰ سال عمر کرده و مامانت داره صاف صاف راه می‌ره تو واسه‌ی من روضه می‌خونی! شوکه شد و زود خداحافظی کرد و قطع کرد و منم از این ور خون خونم رو می‌خورد! منو می‌ترسونه از اینکه زمین‌گیر بشه؟! حتی اگه قرار بود مامان با این سکته زمین‌گیر بشه منِ خودخواه ترجیح می‌دادم. من افتخارمه که از هردوشون نگه‌داری کنم... منو می‌ترسونه؟ چطور بابای من نمی‌فهمه که من می‌خوام که اون باشه و حاضرم هر قیمتی رو براش بدم و هر کاری که از دستم برمی‌آد بکنم؟

نمی‌دونم... فقط می‌دونم که انگاری تب دارم و گاهی کابوس‌ش خیلی واقعی می‌شه...

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

درد بیکران

- بیا پهلوم بشین یه ذره. دلم برات تنگ شده!
- هه هه من که همیشه ور دِلِتَم!.... وای چه داغی، حالت خوبه پیام؟!

باید از چشاش می‌فهمیدم... باید از نگاه‌ش می‌فهمیدم. معلوم بود دلش برام خیلی می‌سوزه. باید حدس می‌زدم که بالاخره ترسم از این موضوع کار دستم می‌ده... ولی آخه عجله‌ش چی بود؟

- چی شده پیام؟
- مامانت سکته قلبی کردن.
- خوب؟ And?
- فوت شدن.

به همین راحتی؟! یعنی همش همین بود؟ همون سناریویی که از وقتی از مامن و بابام دور شدم هی می‌آد تو ذهنم به همین راحتی بود اجراش. می‌دونستم اگه چیزی‌شون بشه به پیام می‌گن که بهم بگه. بعضی موقع‌ها تو راه خونه با خودم یهو فکر می‌کردم اگه برسم خونه و پیام یه چنین خبری بهم بده چکار بکنم. مریضم، نه؟

ولی انصاف نیست چون دیروز اصلا چنین فکرهایی تو کله ام نبود. خوش بودم واسه‌ی خودم. دو روز پیش با مامانم حرف زده بودم و کلی قربون صدقه‌ی هم رفته بودیم و حالش هم خوب بود... یا ما فکر می‌کردیم که حالش خوبه... من خیلی خرم... منِ خر اومدم این‌ور دنیا و مامانم دور از من پیر شد و مرد... حالا من هر چفدر گریه کنم، هر چقدر زار بزنم و بگم انصاف ننیست و آخه چرا، هیچ فرقی نمی‌کنه. مرده دیگه. دیگه لبخند مهربونش رو نمی‌بینم. دیگه دستای گرمش دستای سردِ منو گرم نمی‌کنن. دیگه برام آهنگ نمی‌سازه که پای تلفن بخونه...

پیشو پیشو پیشویی، پیشو
پیشو پیشو مامانی، پیشو
پیشو پیشو دخملی، پیشو
پیشو پیشو عسلی، پیشو
پیشو پیشویَ مایی

منِ خر منِ پیشوی خر گذاشتمش و اومدم و اونم تلافی کرد... آخه عجله‌ات چی بود لعنتی؟ آخه ۶۶ سال هم شد سن؟ آخه چرا؟ یعنی که چی که من دیگه مامان ندارم؟! یعنی چی؟! مگه می‌شه مامانِ سفید و نرم و نازم مرده باشه؟

مثل اینکه بابام همین‌طوری تو خونه می‌چرخه نصف شبا و نمی‌تونه بخوابه. آخه چطوری می‌خواد بخوابه بدونِ نزهتش؟ نوشین می‌گه مامانم آشپزی کرده، سالاد درست کردن با هم و ناهار خوردن و بعد ناهار رفته رو کاناپه تسبیح بزنه و خوابش برده. نوشین داشته ظرف می‌شسته که شنیده بابام داره ناله می‌کنه و داد می‌زنه ...

- نزهتم... نزهتِ قشنگم نفس بکش ... نفس بکش .... قرار نبود منو تنها بذاری...

نمی‌دونم بابام می‌خواد بعد از ۵۰ سال همدمی با مامانم حالا چکار کنه. غیرقابل تصوره. مامان بابام هنوزم مثلِ این بود که دوست دختر دوست پسرن. مامانم هر دقعه که در باز می‌شد و بابا میومد تو صورتش برق می‌زد و یه جوری همدیگه رو ماچ می‌کردن که انگار بارِ اوله. هنوز با هم یواشکی می‌خندیدن و می‌رفتن تو اتاق گاهی به هوای خوابیدن :) آرامشی که از وجودِ این دوتا متصاعد می‌شد باورنکردنیه. حالا بابام تنهای تنها شد.

دیشب قرص خوردمو تو بغل پیام انقدر گریه کردم و کله‌ام شده بود اندازه‌ی اتاق اما اشکا باز م خودشون میومدن و فقط هیستری کنترل شده بود با قرص. این درد هیچ‌وقت منو ترک نمی‌کنه. هیچ‌وقت دیگه من یه آدمِ کامل نمی‌شم. یه چیزی گم شد دیشب. احساس می‌کردم قلبم نیست و ششهام کار نمی‌کنن. فکر کنم تتقریبا اینطوری شده بود چون پیام همش با نگرانی نبضم رو چک می‌کرد و دستش رو می‌گرفت جلوی دماغم یا صورتش رو می‌آورد جلو که مطمئن شه دارم نفس می‌کشم. دیشب مثل جنازه رو تخت بودم اما خوابم نبرد تا نزدیکای صبح.

یعنی دیگه هیچ‌وقت صدایِ مهربونش رو نمی‌شنوم؟ من بدونِ عشق بی‌شرط و پاکِ مامانم چکار کنم؟ چطوری ممکنه که دیگه نتونم بغلش کنم و مسابقه‌ی ماچ بذاریم؟ بعد برام آهنگ بسازه دوباره:

شیده شیده
برگِ بیده
از سر و گردن سپیده...


۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

کمی روزمره‌گی

امروز رو مرخصی گرفتم چون فکر می‌کنم آدم روز تولدش نباید کار کنه! در عوض حیوونی پیام از ظهر تا عصر کلاس داره! منم که خونه موندم و تنبلی دارم می‌کنم و هیچ کار مفیدی نمی‌کنم! از صبح تا حالا فقط نشستم تنیس نگاه کردم و تو اینترنت این‌ور اون‌ور سر زدم! تنبلی بد دردیه! حتما عصری می‌رم ورزش. با اینکه الآن به خاطر وزن بالام ورزش کردن درد داره ولی هنوز دوست دارم برم ورزش.

اون روز با پیام بعد از ورزش عادی‌مون رو تردمیل و دوچرخه و این حرفا رفتیم کلاس پیلاتیز (Pilates). از هر حرکتی که مربی انجام می‌داد ما از پسِ دو سه تاش برمی‌اومدیم! اما در عوض کلی عرق‌مون رو درآورد و نشون داد که چقدر از نظر بدنی باید کار کنیم! من که تا همین دیروز همه جام درد می‌کرد! پیام هر وقت می‌خندید می‌گفت آخ منو نخندون پیلاتیزم در می‌کنه :))

خلاصه که با این اشتراکی که در ورزشگاهِ محل داریم تمامِ کلاساش برامون مجانیه و واقعا این‌جور کلاسا تاثیرشون از فقط راه رفتن رو ترد میل برای من همیشه بیشتر بوده! خلاصه که می‌خوایم ادامه بدیم :)

تولدم هم خوب بوده تا حالا! پیام که بهم چند تا گزینه داد برای هدیه! ماساژ یا کازینو! آخه می‌دونه من دوست دارم ورق بازی! منم کازینو رو انتخاب کردم چون هیجانش بیشتره! در ضمن خیلی خوشم نمی‌آد کسی بهم دست بزنه!

راستی من یه سوال دارم از مقیمانِ ایران. آیا در ایران اَوکادُ هست؟ avocado

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

داستان یک برادر

امروز بعد از مدتها با برادرم حرف زدم که تو ترکیه زندگی می‌کنه. فکر کنم الآن تقریبا ۵ ساله همدیگه رو ندیدیم. با هم خیلی رفیق بودیم اما متاسفانه حشیش و این‌جور چیزا جوری خلُش کرد که غیرقابل تحمل شده بود. این آخرا قبل از اومدنم دیگه اصلا ازش می‌ترسیدم. پارانوید شده بود شدیدا و وسواسی! با خودش و در دیوار حرف می‌زد. به ماها در و وری می‌گفت و به مامانم می‌گفت تو جنی! بیچاره مامانم خیلی غصه می‌خورد.

ماجرا اینجاست این برادرِ ما خیلی آدمِ حساسیه. کوچک‌ترین حرف مامان بابام داغونش می‌کرد. خیلی چیزا بود که به خاطر مامانم اینا کنار گذاشته بود. مثلا کارهای تفریحی فقط به خاطر اینکه درس‌ش رو بخونه و کنکور قبول شه. خیلی تحت فشار بود. یادمه ما هم حتی تحت فشار بودیم به خاطر اون! مامانم نمی‌ذاشت وقتی اون درس می‌خوند ما سر و صدا کنیم یا تلویزیون ببینیم. یه مدت عادت کرده بود که موقع درس خوندن موهاشو بکشه! بعد یه مدت دیدیم داره یه جاهایی از سرش کچل می‌شه! رفت و موهاشو از ته زد تا عادت از سرش بیوفته!

وقتی با یه رتبه‌ی خیلی خوب مهدسی مکانیک قبول شد پلی تکنیک امیرکبیر، ما همه خیال‌مون راحت شد. اما متاسفانه اونجا برای داداشِ من تازه شروعِ افت بود. همیشه دوست داشت خلبان بشه و به خاطر مامانم از خیرش گذشت چون‌که مامانم می‌ترسید که پسرش که بره پرواز خدای نکرده چیزیش بشه. به خاطر بابام از خیر موسیقی و گیتار زدنش گذشته چون بابام همیشه می‌گفت نمی‌ذارم بچه‌هام برن تو دنیای موسیقی که همه یا معتادن یا الکلی. دنبالِ نقاشی کردن رو نگرفت با اینکه خیلی خوب نقاشی می‌کرد چون مامانم می‌خواست که تمامِ وقتش به درس بگذره که مهندس بشه. کارتِ کلاسِ جودوش رو مامانم پاره کرد که یه وقت خدای نکرده پسرکش چیزیش نشه.

بعد از کنکور و شروع دانشگاه می‌رفت با تیمِ بسکت‌بال دانشگاه تمرین. یه بار خسته و کوفته بعد از تمرین اومد خونه و مامان و بابا بهش گیر دادن که چرا دیر اومده و بابام با ترس همیشگی‌ش از معتاد شدنِ ما بهش گفت که کجا بوده و آیا معتاد شده! فکر کنم دیگه کم آورد! متاسفانه تو خانواده‌های ایرانی گاهی فشار رو بچه زیادی می‌شه. می‌فهمم که فشار آوردن به بچه به طرف پیش‌رفت هولش می‌ده اما هر چیزی حدی داره. پسری که تا ۱۸ سالگی پسرِ خوبِ مامان و بابا بود و نه سیگار می‌کشید نه چیزِ دیگه زد زیرِ همه چی و ۸ سال طول کشید که فقط لیسانس‌شو به زور بگیره! نه تنها سیگاری شد بلکه سراغ بدتر از اوناشم رفت. یه بار تو مستی به من که داشتم گریه می‌کردم که چرا با خودش این کارا رو می‌کنه گفت: گفتم بذار اقلا گیرشو که بهم می‌دن منم یه حالی برده باشم حرصم نگیره!!

مامان و بابای من خیلی گُلَن. من خیلی به‌شون مدیونم و در حقِ من خیلی خوبی کردن و هر چی دارم از اونا دارم. از فشاری که بهم می‌آوردن به نتیجه‌های خوب رسیدم و گیر دادن‌اشونو رو به دل نگرفتم و به حسابِ محبت و دل‌شور زدن‌شون گذاشتم. برادرم اما نتوست و خودش رو آزار می‌ده که اونارو آزار داده باشه. حدودا ۵ سال پیش رفت ترکیه که بره امریکا و هنوز اون‌جاست. امروز که باهاش حرف می‌زدم یاد اون موقع‌هایی افتادم که ساعت‌ها می‌شستیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم! یه عالمه با هم تکیه کلام داشتیم که هیچ‌کس دیگه نمی‌فهمید. امشب دوره‌شون کردیم با هم کلی خندیدیم.

شاید باید از مامان و بابا دور می‌شد و مستقل می‌شد. شاید باید خیلی زودتر از این حرفا این کارو می‌کرد! امیدوارم که حالش بهتر و بهتر بشه و دیگه علف نکشه که وافعا بهش نمی‌ساخت. برای همینه که من انقدر از علف کشیدن و این جور چیزا بدم می‌آد چون دیدیم گه آخرش چی می‌شه. برادر باحال و مهربون و بامزه و شوخ و خندونِ من رو تبدیل به یه موجودِ عجیب غریب و عصبانی و مالیخولیایی کرده بود که می‌گفت تلویزون باهاش در جنگه و اشعه‌هاش می‌خوان اونو بکشن!خیلی دلم می‌خواد حالش خوب و خوب‌تر بشه. پای تلفن که صداش خیلی معقول بود. خدا کنه حالش همیشه خوب باشه چون‌که دلم برای برادرم تنگ شده.