۱۳۸۳ فروردین ۱, شنبه

سال نو مبارک

newpink.jpg


از ایمیل های دست جمعی عيد خیلی بدم میآد و احساس می کنم اصلا هیچ حس خاصی به دریافت کننده نمی ده پس در عوضش اینجا با کارت خوشگلی که حمیدرضای عزیز از من و پیام، دو ماهی کوچَکِ قرمز ، کشيده به همگی تبریک می گم.

سال نوی خوبی برای همتون آرزو دارم. پر از خوشی. پر از سلامتی. پر از موفقیت. پر از آرزو.

نوروزتان مبارک :*


۱۳۸۲ اسفند ۲۸, پنجشنبه

بيانيه!

خودم بعد از چند ساعت اومدم اين مطلب پايينی رو خوندم و کلی برای خودم دلم سوخت! بعد با خودم فکر کردم به قول صفا شما چه گناهی کردين؟! و بعد به اين نتيجه رسيدم که وقتی حالم اينطوريه برم يه جای ديگه غر غر کنم! خلاصه که ببخشيد و ديگه اينطوری نمی نويسم :) حالم هم خوبه به خدا!

تلخ مثل زهرمار

My English weblog

به نظر شما از اینکه ديگه دست و پام يخ نمی کنن و سرم گیج نمی ره و فشار خونم برای اولين بار در عمرم اومده بالای 11 بايد خوشحال باشم يا به خاطر اينکه از تابستون تا الآن 7 کیلو چاق شدم خودم رو بکشم!؟

به نظر شما به اين خاطر که يه کسی رو خيلی دوست داشتم و اونم دوستم داشت و بدون ناراحتی و خيلی منطقی با هم ازدواج کرديم بايد خوشحال باشم يا به خاطر اينکه ديگه حالم از بلاتکليفی و دلتنگی داره به هم می خوره بشينم گريه کنم؟

به نظر شما اينکه آدم هايی که احساس می کنی می شناسی يهو رنگ عوض می کنن و تو مجبوری به خاطر هيچی تحملشون کنی ارزش زدن زيرِ همه چيز رو داره؟

به نظر شما روانی بودنِ یه برادر دليل کافی و لازم برای کشتنش هست يا نه؟! خب حالا سگ خور ضرر اونو نمی کُشيم، خودم رو چی؟

از اونجايی که نظرخواهی ندارم ديگه بيشتر از اين خودم رو مسخره نمی کنم و هی نظرتون رو نمی پرسم!

ميشه ديگه بی زحمت برف نيآد؟ من بهار می خوام، اعصاب ندارم!

۱۳۸۲ اسفند ۲۴, یکشنبه

هشدار هشدار! اين خيلی طولانيه، شرمنده! !

My English weblog



هیچ می دونین که اگه سراغ کاپوچینو نرین و همش رو نخونین کلی از عمرتون بر فناست؟ نه برای اینکه هیتِ ما بره بالا، چون بیشتر از اون چیزی که از این جماعتِ سیاست زده انتظار میره، بیننده داریم، بلکه به این خاطر که مطالبش واقعا خوندنی هستن. می گین نه برین خودتون یه بار چک کنین تا ببینین! لینکِ خاصی نمی دم چون واقعا معتقدم همش خوندنیه :) بچه ها دستتون درد نکنه :*

اونروز یکی از دوستان که اومده بود در مورد تبلیغ در کاپوچینو باهامون حرف بزنه می گفت همه می گن کاپوچینویی ها مغرورن. مغرور؟! چیزایی باعث شده که چنین فکری پیش بیآد و اینکه هی همه میگن شما هیچ کس رو داخل خودتون راه نمی دین برای من غیر قابل قبوله! شما هر هفته حداقل ۳ یا ۴ مطلب یا شاید هم بیشتر از آدم هایی که عضو دائمی کاپوچینو نیستن رو می بینین در مجله. نهایت تلاشم رو می کنم که هیچ نامه ای رو بی جواب نذارم. حتی اگر می خوام به کسی بگم که باید کارش رو قوی تر کنه هم از زیر جواب دادن در نمیرم. هر کسی که مطلب بخواد بده درِ کاپوچینو به روش بازه و ما واقعا از خدامونه که همه بیآن باهامون همکاری کنن. مگه دیوونه ایم که عین یه عده عقده ای دورِ هم جمع بشیم و بگیم نه فقط خودمون و بس؟! اصلا چنین چیزی غیرممکنه. خیلی از ستون ها خالی می مونن اگه بخوایم این کارو بکنیم!

در مورد اون جشنوارهء وب و اینترنت و این حرفا چون غرفه نمی خواستیم ایمیل رو جواب ندادیم ولی وقتی گفتن یه روز بیآین در غرفه وبلاگها، رفتیم، اما در جوابِ‌ یه شوخی ساده انقدر هی گفتن شما خودتون رو می گیرین و بقیه رو آدم حساب نمی کنین و خیال می کنین ما یه عده بچه هستیم که عاشق امضا گرفتن از شمان که پشت دستمون رو داغ کردیم!

از اونجایی که در ایران هستیم می دونم که غرور همیشه مذموم بوده و هست و وقتی می گن فلانی مغروره یعنی دارن بدش رو می گن، اما می دونین چیه؟ با اینکه کاملا معتقدم که غروری در کاپوچینویی ها نیست، خوشحال می شدم اگر اینچنین بود!‌ چون به نظر من غرور یعنی اینکه از ارزش خودت آگاهی و مثل دورو ها و متظاهرها هی نمیگی چاکریم، مخلصیم اما بری پشت سر بقیه هزار تا حرف بزنی، چون از ارزش وجودی خودت خبر داری و حاضر نیستی اون رو با انجام هرکاری خورد کنی.

بگذریم. انقدر در مورد این موضوعات با همه، حتی پیام که فکر می کنه من زیادی مغرورم، بحث کردم که خودم هم خسته شدم :( آقایون، خانوم ها، من چاکرِ هَمَتونم دربست!!!!

*****
(این پست طولانیه، ببخشید اولش فکر نمیکردم انقدری بشه!! اگه حوصله ندارین نخونین یا تیکه تیکه بخونینش! منم فحش ندین بی زحمت!)

امروز کتاب گاوخونی رو از جعفر مدرس صادقی خوندم. کتاب عجیبی بود. سرم درد گرفت بعدش! یادمه که در طول جشنواره بعضی به شدت از فیلمی که افخمی از رو کتاب ساخته انتقاد می کردن. کتاب رو که دوست داشتم، علیرغم سردردش، حالا باید فیلم رو ببینم تا بفهم گند زده به کتاب یا نه. ماجرای من ماجرای علی علاییه تو فیلم بوتیک که میشینه تلویزیون نگاه میکنه و بعدش افسرده میشه!! منم یه جورایی اینطوری ام! یعنی وقتی یه فیلمی یا کتابی یا برنامه ای زیادی روم تاثیر بذاره، که ممکنه به خاطر خشونتش یا واقع گرایی شدید یا تلخ بودنش باشه، تا یه مدتی بدجوری با خودم درگیر میشم، خلاصه که تکلیف این همه لاک پشتی که می میرن چیه، هان؟! باید بوتیک رو ببینین تا بفهمین چی میگم :)))

رفتیم فیلم بوتیک رو هم به پیشنهادِ حمیدرضا (این گربه ها رو که نتیجهء تجربهء شخصی بوده از دست ندین!) دیدیم. من تا به حال از محمدرضا گلزار فیلم ندیده بودم ولی همیشه شنیده بودم که بازیگریش افتضاحه. این فیلم رو هم فقط به خاطر اینکه سلیقهء فیلمی و کتابیم با حمیدرضا یکیه حاضر شدم برم ببینم. خب بدیهیه که گلزارش بی نهایت خوشگل و خوشتیپ بود D: اما خب بازیش افتضاح بود یعنی اصلا این بشر هیچ حس و حالی در صورتش و حرکاتش نداره!‌ واقعا فقط مناسبِ همون بیلبوردهای ایکاته و یه لحظه زیبایی صورتش رو ثبت کرده و لازم نیست به صدای بی حال و شلش گوش بدین!‌ گلشیفته فراهانی هم ای بدک نبود. در کل فیلم جالبی بود و ارزش یک بار دیدن رو حتما داشت. میشه گفت به تلخی و واقعگراییِ نفس عمیق بود اما یه چیزیش می لنگید. هنوز نفهمیدم دقیقا چی بود! شاید همین بازیِ گلزار بود که من با وحید موافق نیستم که مناسب نقشش بوده.

آقای حمید امجدِ عزیز یه سری از کتاب هایی که ازشون چاپ شده رو بهمون (کاپوچینو) هدیه دادن که من فعلا یه دونه رو خوندم. نمایشنامه ای به نام میان اشباح چاپ ۱۳۷۹ انتشارات نیلا. خیلی عالی بود!‌ پیشنهاد می کنم حتما برین بخرین و بخونین. حالا همینطور که کم کم کتاب ها را خوندم در موردشون می نویسم. زائر رو هم نشستم همون اول دوباره خوندم و چون هنوز از دیدنِ نمایش خیلی نگذشته بود واقعا کیف داد. دستتون درد نکنه آقای امجد :)

تئاتر زنی که زیاد می دانست به کارگردانی علیرضا اولیائی رو هم جمعه رفتیم. با اینکه مهدی خیلی مثبت نگفته بود از نمایش و خب ضعف هایی هم در کار بود اما به شخصه خیلی خوشم اومد. با بازی جالب نگار عابدی (به غیر چند تا تپق بدی که زد)، شبنم مقدمی که بازی خیلی خوبی در زائر هم داشت، و بازی خوب علا محسنی در دو نقش، در همراه کردن تماشاگر موفق بود. بعد از مدت ها دیدنِ نمایش های شدیدا تلخ، چه در مضمون، چه قالب و چه زبان،‌ دیدنِ چنین نمایشی لازم بود! مطمئنم با وجود شرائط بسیار سختی که سر راه اجرای هر کدوم از این نمایش ها هست، دوستان تمام تلاششون رو می کنن و این قابل تحسینه. ای کاش کمی مهر تئاتر بیش از این در دل مسئولین می نشست :(

چقدر حرف زدم!! شرمنده. چند روز بود خفه خون گرفته بودم یهو نطقم باز شد! حالا دوباره خداداد میره می نویسه من حقشون رو خوردم :))) تازه بازم کلی کتاب خوندم و فیلم دیدم که باید در موردشون بنویسم اما امشب بهتون رحم می کنم :)

اوه فقط یه چیزی، این گزارش‌ پرستو با عکس های عالی آرش رو دیدین هفتهء پیش در کاپوچینو؟ تو رو خدا فقط برین نظرخواهیش رو بخونین. اینا که می بینین باقیمانده ایه از ده ها نظر وحشتناک که منِ بدبخت باید هر روز می رفتم پاک می کردم! یکی اومده بود به اسم بچه باز نظر میذاشت هر روز و هر دفعه بدتر از دفعهء پیش :( این آدم های مریض کجا هستن و ما هر روز با چند تاشون برخورد داریم؟

می دونین چیه؟ به نظر من سیستمِ کامنتینگ بدترین اتفاقی بود که در دنیای وب ایران افتاد :(



۱۳۸۲ اسفند ۲۱, پنجشنبه

you, me, caught in a fire

My English weblog has been updated.



موندم که این مسئله که فقط یه نفر تو این دنیا هست که می تونه من رو به سر حد جنون هیستریک کنه خوبه یا بد؟!

۱۳۸۲ اسفند ۲۰, چهارشنبه

و اين منم، فمینیستی مخفی در آغاز فصلی سرد!

My English weblog

به به آدم هر روز خبر های خوب خوب می شنوه از بچه های ایرونی که کارهای خوب خوب می کنن! مثلا همین برادرِ گلِ خودم که این رو نوشته و کلی خوشحال شدم که قراره از این به بعد تقویم خودمون رو هم داشته باشیم تو ویندوز :) یادمه اون اوایل آشناییمون (یعنی تقریبا دو سال پیش) پیام برام تعریف کرده بود که امید داره یه چنین کاری می کنه. در هر حال خیلی خوشحالم که کار بالاخره نتیجه داد :)

بعد هم که لامپنویس عزیز هم دو ساله شد و تازگیا هر وقت که بهش سر می زنم که مطلب توش تایپ کنم می بینم بهرام یه خورده بهتر و بهتر ترش کرده! کلی گزینه های مختلف بهش اضافه شده و کار کردن باهاش فوق العاه راحت تر شده. دیگه حتی میشه تو همون صفحه save هم کرد!‌ خوبیه این ادیتور و مزیتش به تو فایل ورد نوشتن، تمام دکمه هاییه که کدهای HTML رو وارد نوشته می کنه و کار رو واقعا راحت می کنه. بهرام جان ممنونم از وقتی که میذاری،‌ آقا بی زحمت اون وبلاگت رو هم یه دستی به سر و روش بکش خیلی دلم برای نوشته های بامزه ات تنگ شده :((

اوه تولد علی لطفیِ کوچولوی کاپوچینو هم بوده که در غم از دست دادنِ وبلاگش سوگواره! نمی دونم کارش دستِ کی گیره ولی امیدوارم که دوستان کمکش کنن و وبلاگش رو راه بندازن دوباره :) تولدت مبارک علی جان. امیدوارم همیشه موفق و سالم و خوش باشی :*

یکی از خوانندگانِ جالبی که پینکفلویدیش داشته، خودش هم وبلاگ زده که خب واقعا خودتون باید برین بخونین و من هیچ تعریفِ خاصی نمی تونم ازش بکنم!‌ یعنی خب می دونین چیه؟ ماجرا اینه که اصلا در تعریف نمی گنجه!! فقط بگم که این دوست همیشه غلط های دیکته ای یا محتواییِ من رو در سابجکتِ‌ ایمیل هاش می فرستاد، نه سلامی نه علیکی نه هیچی! منم تو همون سابجکتِ ایمیل جواب می دادم ممنون تصحیح شد یا یه چیزی تو این مایه ها!!! بعداً که ازدواج کردم فکر کنم احساس کردن که دیگه بی خطر شدم و بعضی موقع ها علاوه بر ویرایش مطلب یه جمله ای هم مرقوم می نمودن و بعد هم که کلی به من لطف کردن که دیگه بگذریم! فقط برین بخونین،‌ همین. (به درخواست خودشون لینک برداشته شد.)

یه مطلب هست که پیام بهم نشون داد و دیدم پژمان لینک داده و واقعا حیفه اگه نخونینش! تاکید می کنم حتما بخونینش! اینا از اون چیزاست که من خیلی دوست دارم بنویسم اما خب معلومه که مگه مغز خر خوردم تا موقعی که ایران هستم بنویسم!‌ فکر کنم وقتی برم هم هیچ فرقی نکنه چون به هر حال می خوام بیآم گاهی مامانم اینا رو ببینم و زنده برگردم!! خلاصه که من کشتزارِ محافظه کاری هستم :)))))

حمیدرضا هم چند وقت پیش وبلاگ اسدالله امرایی رو معرفی کرده بود و بعدش هم دوباره بهم گفت برم بخونم، رفتم یه سری بزنم از اول تا آخرش رو زیر و رو کردم!! داستان های کوتاه خیلی خوبی رو در اختیارمون میذاره که واقعا دستش درد نکنه :) اگر داستان کوتاه دوست دارین حتما برین سراغش. اولش طراحی صفحه فوق العاده چشم آزار بود اما الآن عالی شده.

این همسر سابق خورشید خانوم، همون اسی زن ذلیل که به خودش میگه پیل افکن (هه هه) مکالمهء من و خورشید رو استراق سمع کرده و گذاشته تو وبلاگش! فکر کنم می دونسته که من چقدر از کلمهء منحوسِ آبجی بدم میآد (:-&) و اسمم رو گذاشته آبجی هیبت :))))) پیام هم شده طفل معصوم :))) خب البته چون پیام رو نمی شناسه طبیعیه که اینطوری براش اسم بذاره وگرنه والله من تا تمام هیبتم از پسِ یکی برنمیآم تو این دنیا به خدا و اونم پیامه! خدا خوب می دونست چطوری زبونِ درازِِ منو بچینه!!!

اوووه چقدر لینک داشتم بِدَم امروز! تازه هنوز بازم مونده!! نیما یه جملهء بسیار جالبی نوشته که واقعا فقط کسانی که با من کار کرده باشن می تونن بفهمن یعنی چی D:

در پایان هم یه جوک بگم هممون یه کم بخندیم! صنم به من میگه که فمینیست هستم!! یعنی میگه تو خودت حواست نیست ولی فمینیست هستی!!‌ بهم می گه فمینیست مخفی :)))))))))‌ جالب اینجاست که من اینجا خودم رو تیکه پاره کردم که آی وای اینطوری هی اسم جداگونه نذارین و فلان و بیسار دیروز برام sms داده میآی بریم پارک لاله!!!! یعنی این بشر خداست و من پشتکار و مقاومتش رو تحسین می کنم!‌ خوشبختنانه وقت دکتر داشتم وگرنه جداً بعید نبود ورداره منو ببره اونجا، قبلاً گفتم که ید طولایی در بردنِ ‌من به جاهایی داره که هیچ علاقه ای به رفتن بهشون رو ندارم! خلاصه که اگه نمی دونستین بدونین ای ملت که من یک فمینیستِ مخفی هستم D: آره خب!

خسته نباشین، بالاخره تموم شد و شما موفق شدین همش رو بخونین!!! تشویق!