خیلی وقته حوصله ندارم اینجا زیاد بنویسم نمیدونم چرا اما خب امروز استثناً حوصله دارم. البته فکر کنم علتش اینه که وقتی که میرسم آنلاین بشم ترجیح میدم با بچهها حرف بزنم تا اینکه وبلاگ بنویسم! خدا پدر مادر این اینترنت رو بیامرزه که از طریقش با اینکه تنهام اینجا اما احساسِ تنهایی نمیکنم :)
خب این تعطیلات و شلوغبازیهای سال نو و کریسمس و اینها هم تموم شدن و زندگیها به حالت عادی برگشتن. اینا انقدر که برای برگزار کردن این مراسم خودشون رو خفه میکنن که فکر کنم به جای اینکه استراحت کنن و از وقتشون لذت ببرن بیشتر خسته میشن و به یه تعطیلاتِ اساسی احتیاج دارن که خستگی این تعطیلات از تنشون بیرون بره! برای کریسمس رفته بودیم LA و با پیام رفتیم تو خیابوناشون گشتیم و دیگه نمیدونین چه کرده بودن با آویزون کردنِ هر چیزِ براقی که دستشون رسیده بود.
برای سال نو هم رفتیم خونهی دوستانِ مادر پدر پیام و خب بنده به عنوان عروس جدید خانواده معرفی شدم و جالب بود که مثل اینکه انتظار داشتن که من لباس سفید بپوشم برم!!!! چند وقت یه بار یهو یکی شروع میکرد لیلیلیلی کردن! (میگن چیچی کشیدن؟ یادم رفته!) تجربهی جالبی بود و برای چندمین بار خوشحال شدم که جشن عروسی نگرفتیم چون من ظرفیت این همه توجهِ متمرکز شده رو خودم رو ندارم! ولی خیلی خوب بود و اولین سال نو میلادی رو با پیام جشن گرفتیم و موقع تحویل سال هم ماچ کردیم همدیگرو D:
فردا هم دارم میرم برای کلاسهای آموزشیِ کارم. باید برم یه شهرِ دیگه که یه ساعت و نیم از شهر خودمون دوره و ۵ روز هم اونجا هستیم تا کلاسها تموم بشن. ۵ روز کامل باید اونجا تنها باشم :((( به احتمالِ زیاد باید کلی هم درس بخونم چون کارش یه چیزیه که کاملاً با تحصیلات و تجربیاتِ من متفاوته. البته این انتخابِ خودم بود که برم در یه خطِ دیگهای چون راستش هیچوقت تدریس رو دوست نداشتم ولی کاری بود که ار دوران دانشجویی افتادم توش و خوب هم پول درمیآوردم و درسم هم در همون مسیر پیش رفت و کاری از دستم برنمیاومد! خوبیش اینه که در حین تدریس چند جا کار مدیریت هم کردم و همون تو سابقهی کاریم به کمکم اومده.
حالا قراره یه جایی مثل
این کار کنم؛ به عنوان یه طراح! حالا برامون کلاسهای طراحی داخلی و اینا گذاشتن و اولش ۵ روز پشت سرِ همه و هر پنجشنبه و جمعه هم به مدت ۶ هفته باید برم اونجا که آموزش نکمیل بشه. کار اینطوریه که یکی که خونهی جدید میخره یا میخواد خونش رو تغییر دکوراسیون بده به شرکت ما زنگ میزنه و کسانی مثل من از طرف شرکت میریم و براشون طرحی میزنیم که مناسب خونهشون و بودجهشون و سلیقهشون باشه. اگه طرح رو دوست داشتن میفرستیمش به شرکت و اونا میسازن و میآن نصب میکنن. و بعد هم کمیسیون من رو از فروش میدن.
حالا مشکل اینجاست که من هیچ نظری در مورد طراحی ندارم و امیدوارم اینا تو ۵ روز بتونن یادم بدن!! در ضمن تا به حال با مشتری در ارتباط مستقیم نبودم. میدونین چیه؟ معلمی کار خیلی محترمیه. یعنی شما وقتی که استاد هستین احترامی بهتون میشه که هیچ جایِ دیگهای تو هیچ شغل دیگهای نیست. حرفتون یه ارزشی داره که کمتر کسی جرات داره روش حرف بزنه. یه جورایی دیکتاتوربازیه انتلکچواله! حالا مجسم کنین که من یا معلم بودم یا مدیر! هر دوتایِ این کارا شدیداً سطح توقعاتتون رو از اطرافیانتون بالا میبره و بدعادت میشین! الآن دارم همش دعا میکنم که بتونم خودم رو با کار جدبد تطبیق بدم.
راستی همیشه همهی کسانی که وبلاگِ من رو میخوندن میگفتن که من از بالا به همه کس و همه چیز نگاه میکنم و این حرفا، حالا میتونن بفهمن که علتش چی بوده. والله دست خودم نیست! به خدا آدم از خودراضی و مزخرفی نیستم ولی میدونم که اینطوری به نظر میآم.
الآن هم نشستم به سالاد الویه و ماکارونی درست کردن در کنار چمدون بستن که پیام این مدتی که نیستم هی بیرون غذا نخوره! خلاصه که دعا کنین یاد بگیرم باید چطور طراحی کنم و چطور با مشتریها ارتباط برقرار کنم :) و دعا کنین که این تنهاییِ ۵ روزه و دوری از پیام خلم نکنه D: فعلاً بایبای تا چند روز دیگه، من برم گوشت رو سرخ کنم و قاقای خوشمزه بپزم :)