۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

سایز 18

وقتی اومدم امریکا سایزم 10 تا 12 بود. بعد از 7 سال تو 2011 درست قبل از عملم سایز لباسام 26 بود. الآن که تقریبا 7 ماه گذشته از عملم سایزم اومده به 18 :) خیلی خوشحالم و منتظرم که برسم جایی که بودم. آی مردمی که وزنتون بالاست و هر کاری می کنین پایین نمی آد برین عمل کنید هاها

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

به خونه قدیم برگشتم

خب برگشتم به بلاگر چون از اولش هم دات کام زیادی بود برای چهار کلمه وبلاگی که من می نویسم! البته اونم تجربه ای واسه خودش. دست احسان درد نکنه که همیشه کمک کرده برای این وبلاگ و الآنم همه کارای نقل و انتقال به اینجا برام انجام داد. چه خوبه آدم دوستای باهوش و مهربون داشته باشه! مرسی احسان مثل همیشه!
الآن وزنم 244 شده. یه ماهه که روزای زوج می رم ورزش تو آب. اروبیک تو آب. خیلی خوبه. البته هوا گرمتر بشه راحت تر هم می شه. الآن گاهی نمی رم چون هوا سرده و می ترسم خیس یبآم بیرون از استخر سرما بخورم. ولی در کل ورزش خیلی حال می ده دوباره. یاد مربیم خانوم لطفی پور به خیر. چه کاری از من می کشید. و چقدر من وزن کم کردم با کمکش. اگر اینجا بود و باهاش شروع کرده بودم ورزش تا الآن به وزن ایده آلم رسیده بودم!

سعی می کنم تند تند بنویسم اینجا از این به بعد.

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

کمی توضیح درباره عملم

بنا به تقاضای دوستان:
عملی که من کردم اسمش گستریک بایپس هست. معده رو کنار می زنن و ته مری رو وصل می کنن به سر روده کوچک. اینطوری اشتها از بین می ره. غذاها تو معده نمی شینن که همه چیزای بدشون جذب بشه و زودتر دفع می شن.
باید مولتی ویتامین و انواع اقسام ویتامین های مختلف بخورم که مشکلی برام پیش نیآد چونکه خیلی نمی تونم غذا بخورم. به همین دلیل باید غذاهام رو هم درست انتخاب کنم که چیزای خوب به بدنم برسه چون زود سیر می شم و نمی تونم از همه چیز بخورم.
یکی از نکات مهم اینه که نباید شکر و یا نشاسته زیاد به بدنم وارد بشه در یه برهه از زمان. اگر رعایت نکنم حمله ادرنالین بهم دست می ده و عین این می مونه که دارم سکته می کنم اما در اصل بدن داره عکس العمل نشون می ده به شکری که به نسبت سایز جایی که غذا می ره توش زیاده و کلی انسولین تولید می کنه. ضربان قلب می ده بالا و گاهی حالت تهوع و اسهال هم پیش میآد. این خودش دلیلیه برای اینکه آدم رعایت کنه و نشاسته (هیدرکربن ها مثل برنج، سیب زمینی، نون، پاستا ...) و شیرینی نخوره.
خوشبختانه من از شیرینی خیلی خوشم نمیومده هیچوقت پس مشکلی با این موضوع نداشتم تا به حال.
با همین تغییرات در رژیم غذایی و عوض شدن گوارش، دلایل دیابت از بین رفتن و قندم همیشه در حد نرماله. البته چون من ژنتیکی دیابت داشتم باید همیشه خیلی مواظب باشم که برنگرده که یعنی همیشه مواظب غذا خوردنم باشم و ورزش بکنم.
امیدوارم این نوشته ساده به همه کسانی که به فکر این عمل هستن کمک کنه. من مطمینا ازتون حمایت فکری و روحی می کنم و اگه سوالی دارین بکنین.
راستی الآن 50 پوند کم شدم از 8/29/2011. خیلی خوشحالم و احساس می کنم خیلی سالمترم.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

سال نو میلادی مبارکه!

سال نو هم که شروع شد. زمان مثل برق و باد می گذره.

257 هستم الآن.

35 پوند دیگه کم کنم میشه 100 پوند در کل!!
باورم نمی شه و خیلی خوشحالم که این کارو کردم. حالم خیلی بهتره و انرژی بیشتری دارم. امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه :)

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

د برو ورزش دختر!

خب فعلا که 41 پوند وزنم اومده پایین. هنوزم ورزش نمی کنم اونطوری که باید. سر کار سرم خیلی شلوغه و وقتی که می رسم خونه شدیدا خسته ام. هی با خودم می گم که برم ورزش اما به خدا سخته. هوا هم که سرده سخت تر از خونه کندن و بیرون رفتن. همش تو فکر رفتن به یوگا هستم که خستگی ذهنم رو هم آروم کنه. باید دیگه هم بیآرمش!

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

با پوزش از تاخیر

ببخشید چند وقته نیومدم اینجا. بابام اومده پهلوم و سرم شلوغ تره و در ضمن اون موقع که تند تند می نوشتم خونه بودم برای استراحت بعد از عمل و الآن هر روز سر کارم و رانندگی به و برگشت از کار خیلی خسته ام می کنه.
زخمام که همه خوب شدن. وزنم هم الآن 271 شده. یعنی 31 پوند در عرض دو ماه کم شده.
دیگه الآن خیلی با سرعت کمتری وزنم پایین می آد اما هنوزم خیلی خیلی خوبه! البته متاسفانه هنوزم خیلی ورزش نمی کنم. گاهی که اصلا نمی شه که برم ورزش یا زیادی سرده و یا انقدر ذهنم خسته است که نمی تونم خودمو راضی کنم برم قدم بزم و یا ورزش کنم. باید یه کاری در این مورد بکنم.
مطمینم که اگه فعالیتم بیشتر بشه خیلی تندتر وزنم می آد پایین اما فعلا که تنبلی کردم.


۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

update

خب این هفته اولین هفته ی برگشتن سر کار بود. خوب بودم ولی خیلی زود خسته می شدم و وقتی می رسیدم خونه حسابی له و لورده بودم. ریه ام هم خوب شد. ولی جمعه حالم خیلی بد بود. ضربان قلبم رفته بود بالا و حالت تهوع داشتم و زود اومدم خونه.
فعلا که 22 پوند کم کردم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

قوز بالای قوز

یه درد بدی تو پهلوم دارم از جمعه تا امروز. هر کاری کردم بهتر نشد. زنگ زدم دکتر و کگفت پاشو بیا مطب. رفتم و زرتی فرستادم اتاق اورژانس بیمارستان. گفت این جایی ه می گی درد می کنه ممکن یا کلیه ات از کار افتاده یا خون لخته شده تو ریه ات که کشنده است و یکی از دلایل معمول مردن بعد از عمل جراحی.

خلاصه رفتم اورژانس و کلی سوراخ سوراخم کردن و عکس و سی تی اسکن گرفتن و گفتن کلیه ات خوبه، لخته خون هم نداری تو ریه ات اما ذات الریه خفیف داری تو قسمت پایینی چپ ریه ات. بهم آنتی بیوتیک دادن و گفتن هی راه برو و نفس عمیق بکش و سرفه بکن زوری. پس فردا هم باید برم مطب دوباره.

عجب گهی خوردما با این عمل. داشتم زندگی مو می کردم! البته دیابتم تقریبا کاملا از بین رفته که خودش خیلیه. 17 پوند هم کم کردم فعلا در عرض دو هفته.

خدا خودش به خیر بگذرونه.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

نقاهت

خب عمل 29 آگوست بود و من هنوز زنده ام! هنوز درد دارم یه کم اما قابل تحمله. فعلا که 11 پوند کم کردم حالا ببینیم آینده چی در بر داره. یعنی می شه من یه روزی به وزن ایه آلم یعنی 140 پوند برسم؟ الآن 290 هستم.

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

روز عمل

دارم میرم بیمارستان. لپ تاپ رو با خودم نمی برم. یا برمی گردم یا ...

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

فردا روز دیگریست

خب فردا داره هی نزدیک تر و نزدیک تر می شه. فکر می کنم مثل بقیه عمل هام با خون سردی برم تو و بیآم بیرون. شایدم یهو قاط بزنمو فرار کنم ا خونه ها ها ها ها
قیافه دکتر دیدنیه اون موقع. شایدم برم تا تو اتاق عمل و بعد یهم بگم نظرم رو عوض کردم بزارین من برم!

خلاصه که افکارم قرو قاطیه.
خدا به خیر بگذرونه.
امروز آخرین روزیه که من می تونستم یه سری غذاها رو بخورم و جالبیش اینه که اصلا اشتها نداشتم.

امروز 28 آگوست 303 پوند.

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

دو روز به عمل

بیست و نهم آگوست روزیه که تمام زندگی من زیر و رو خواهد شد. یا می میرم یا از اتاق عمل با کلی درد می آم بیرون و آرزو می کنم که کاشکی مرده بودم! در هر صورت کاریه که باید انجام شه وگرنه من بیشتر 40 یا 50 سال بیشتر عمر نمی کنم با این وزن و دیابت و کلسترول بالا.

این عمل خطرناکه اما در عوض بعدش قراره دیابتم خوب بشه. زندگی برام خیلی عوض خواهد شد. یه تعد و اراده ای می خواهد که امیدوارکم داشته باشم. از امروز سعی می کنم روزانه بنویسم چه خبره.
امروز وزنم 300 روز 27 آگوست 2011.
حالا ببینیم چی می شه.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

غمگین

بابام داره برمی گرده به ایران. از 12 ژؤن پارسال پهلوم بوده و خیلی به روحیه ام کمک کرده. دیگه اون احساس تنهایی و بی کس و کار بودن و از ریشه کنده شده بودن نمی کردم. اما داره برمی گرده. خواهرم هنوز اونجاست و تموم خونه زندگی هنوز اونجاست. من سعی ام رو کردم که قانعش کنم اینجا بمونه. برام دعا کنین.

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دات یو اس

خب من دیگه حسابی امریکایی شدم و دیگه اینجا هم دات یو اس شد به جای دات کام. ماجرا اینه که فکر می کردم اتوماتیک تمدید می شه دات کامم که نشد و حالا این یکی رو گرفتم. اینم برای خودش عالمیه. چون تقریبا هیچ کس نمی دونه من اینجام. فقط به دوستای نزدیک یه ندایی دادم.
الآن چند ساله که ما اولین وبلاگ نویس ها شروع کردیم؟ خورشید و دنتیست و ندا و امیر قویدل و امیر حسابدار و حسین درخشان ... بقیه رو هم الآن دیگه یادم نمی آد. ده سال بیشتره و انگار همین دیروز بود که رفتم اولین جلسه دیدار وبلاگی.
یادش به خیر. به هر حال این هم یه دوره ای از زندگی مون بود که گذشت و تو زندگی خیلی هامون نقش خیلی بزرگی داشت. فکر کنم بیشترمون زندگی فعلی مون با اونچه قبل وبلاگ بود فرق کرده. در مورد من که خیلی خیلی فرق کرده.
حالا هم فرق می کنه با اون موقع که اول وبلاگ رو شروع کردم. از نزدیک ترین دوستم خیلی دور شدم. مامانم رو از دست دادم. از خواهرم خیلی دورم. یه دوست و همراه خیلی خوب پیدا کردم که با هم زندگی مون رو می سازیم.
دیگه خیلی اینجا نمی نویسم چون دیگه فقط زندگی من نیست که میآد رو وب و من حق ندارم زندگی شخص دیگه ای رو به معرض عموم بکشم. به هر حال اینها همه انتخاب هایی هست که می کنیم، یه جورایی مثل بده بستون می مونه. آزادی های شخصی و بی خیالی رو تا حدی از دست می دی اما در عوض یه یار غار به دست میآری :)
در هر حال همیشه خواهم اومد اینجا. نوشتن رو همیشه دوست داشتم و وقتی که بچه بودم و هر کسی می پرسید بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی، جواب می دادم که می خوام نویسنده بشم. شاید هیچ وقت نویسنده به معنای واژه نشم ولی اقلا برای دل خودم که می تونم بنویسم اینجا، مگه نه؟

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

زمان خیلی سریع می‌گذره و من کلی برنامه داشتم که هی با خودم گفتم حالا وقت هست، حالا وقت هست. سال‌های رفته رو دیگه نمی‌شه برگردوند و احساس می‌کنم مردابی شدم. نمی‌دونم مقصودم رو می‌رسونه یا نه اما یه چنین احساسی دارم. دیگه تا کمر رفتم فرو و همچین راه دیگه‌ای جز ادامه‌ی همین راه باقی نمونده. بال‌ها رو استفاده نکردم و پرهاش همه ریخت. مغزم رو تا جایی که تونستم استفاده نکردم و دیگه الآن خیلی حوصله‌ی از اول شروع کردن رو ندارم. کلن امشب یهو به این نتیجه رسیدم که ول معطلم. هیچ‌وقت بهتر یا بیشتر از اینی که هست نخواهد شد و توهم بود هر فکر دیگه‌ای. رخوت و سستی و دیگر هیچ...

تنیس نگاه کردن خیلی کیف می‌ده. از بچه‌گی دلم می‌خواست تنیسور بشم اما متاسفانه مامانم با من هم‌عقیده نبود و هیچ‌وقت حاضر نشد بفرستتم کلاس تابستونی تنیس در مجموعه‌ی آزادی!
حالا وقتی تنیس نگاه می‌کنم کلی دوباره عقده‌اش سر باز می‌کنه!

امروز فدرر خیلی عالی بازی کردن. امیدوارم امسال اول بشه بازم. فکر کنم می‌شه ششمین بار!

چقدر آدم‌هایی که زیادی حرف می‌زنن رو اعصابن. به هر حال آدم تا یه حدی تحمل می‌کنه دیگه مگه نه؟

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یوهو سالِ ۸۹

سال ۸۸ خیـــــــــــــــــــــــــلی مزخرف بود. یه عالمه آدم که من دوست‌شون داشتم از دنیا رفتن و مامانم بالای لیست بود. خیلی خوشحالم که این سالِ پر از التهاب و خبرهای بد از ایران و فشاری که روی مردم هست، بالاخره تموم شد! امیدوارم امسال بهتر باشه و همه زنده بمونن ایشالا! اعصاب مصاب ندارما! هم‌تون زنده می‌مونین امسال، فهمیدین؟!

سال نو مبارکه :)

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

بهار بهار

سبزه‌ها رو دیر گذاشتم خیس شن. شاید به هفت‌سین نرسن. هر کی منو می‌شناسه می‌دونه که عاشق عید و هفت‌سین و این حرفام، اما امسال هم شوق سال نو رو دارم و هم می‌شه یه سال که مامانم رو از دست دادم. واقعا اصطلاحِ از دست دادن اینجا کاملا همین معنی رو می‌ده. هنوز شدیدا افسرده‌ام در موردش اما خب زندگی هنوز در جریانه و معتقدم که نباید اجازه بدم که افسردگی و دردی که توی سینه‌ام همیشه باهامه، زندگی‌م رو نابود کنه.

همیشه آدمِ واقع‌بینی بودم و خیلی خون‌سرد در مقابلِ سختی‌ها و شوک‌ها اما بالاخره یه جایی آدم کم می‌آره. دلم برای صداش تنگ شده و روز تولدش که ۱۷ اسفنده انگار یهو یه پتک زدن تو سرم و صداش تو سرم پیچید که چه نشستی که امسال دیگه نمی‌تونی زنگ بزنی و شوق و عشق رو تو صداش بشنوی وقتی می‌فهمه که زنگ زدی تولدش رو تبریک بگی.

چقدر مامانِ من کم‌توقع بود... با کم‌ترین ابراز محبت کلی هیجان‌زده و ممنون می‌شد... چقدر دلم برای مهر و محبتِ بی‌شرط و بی‌انتهاش تنگه... وای که چقدر این بار سنگینه... فکر نکنم هیچ‌وقت سبک بشه... قلبم می‌خواد بترکه گاهی و های های گریه می‌کنم ولی اصلا سبک نمی‌شم. روز تولدش زنگ زدم ایران و عین این روانیا زار می‌زدم تو گوشی برای بابای بیچاره‌ام که خودش هم وضعش از من بدتر بود احتمالا، اما می‌خواست به روی خودش نیآره. وسطِ های هایِ من گیر داده قندت رو چک کردی؟! قندت بالا نرفته!؟ حیوونی! با نوشین و خاله‌هام رفتن سرِ خاک. من هیچ‌وقت اونجا نخواهم رفت. مامانِ من اون زیر نیست... مامانم توی تمامِ‌فضاست...