دیدم آخر ساله و ایمیلی که بچههای هفت سنگ داده بودن که ۱۰ تاوبلاگ و وبسایت برتر رو از نظر خودم بگم رو بذارم اینجا و شماها هم نظرتون رو بگین.
یاد کاپوچینو مرحوم هم به خیر که اگه هنوز به راه بود الآن در حال فوران ایده برای عید بودیم با بچهها. به یادِ روزهای خوب و دوستیایِ توپ :)
سلام دوستانِ هفت سنگی
خوشحالم که میبینم اقلاً یکی از مجلههای آنلاین پابرجا مونده اونم با تمامِ اعضاش تو ایران. خب با توجه به اینکه بنده در سال ۸۴ خیلی آنلاین نبودم بیشتر همون وبلاگهایی که همیشه خوندم رو خوندم و به نظرم خوب میآن. اینم لیستشون:
ده وبلاگ برتر:
۱. نقطه ته خط
۲. خورشید خانوم
۳. نیکآهنگ کوثر
۴. زن نوشت
۵. soie
۶. از پشت یک سوم
۷. اشکان خواجه نوری
۸. استامینوفن
۹. ارزیابی شتابزده
۱۰.عقاید یک احسان
وبسایتهای برتر:
۱. کسوف
۲. حمیدرضا پورنصیری
۳. خزه
۴. Amnesiac
۵. حسن سربخشیان
۶. محمدعلی ابطحی
۷. بهرام داهی
۸. تهران اونیو
۹. هادی تونز
۱۰. اسدالله امرایی
این ترتیبی که میبینین سایتها و وبلاگها توش تایپ شدن بی معنیه و برتر بودنِ شمارههای اولی بر آخرین در نظر من نیست، اینا جاهایی هستن که بیشتر نظرم رو جلب کردن و بیشتر رفتم سراغشون که البته برای هر آدمی ممکنه کاملاً متفاوت باشه.
موفق باشین.
پینکفلویدیش
۱۳۸۴ بهمن ۳۰, یکشنبه
Pinkfloydish Returns!
نمیدونم چرا انقدر وبلاگ نوشتن برام سخت شده! هی میشینم که بنویسم اما نمیشه! کلی کارا کردیم این چند وقته که دوست دارم بنویسم که بعدها بخونم و یادم نره.
اول از همه اینکه یه بار رفتیم لس انجلس به موزهی گتی که جای جالبی بود. کلی از کارای هنریِ خیلی جالب که بیشتر از ایتالیا آورده بودن و یه سری طراحیهای اولیه از کارای داوینچی و همدورهایهاش. توجهم به این جلب شد که خیلی ماهیچههای آدمهای رو غیرواقعی میکشیدن و بعد یادم افتاد که اون موقع ها که خبر نداشتن و کتابی هم نداشتن که آناتومی یاد بده چون علم تشریح هنوز وجود نداشته. خلاصه که خیلی جالب بود که چقدر با پیشرفت علم، هنر هم پیشرفت میکنه. مثل کاری که میکل آنژ میکرد و با تیکهتیکه کردنِ یواشکی جنازهها، دور از چشم دیگران تونشت مجسمهی داوود رو خلق کنه. یه سری عکس در مورد گتی رو میتونین اینجا ببینین اگه علاقهمندین.
این مدت فیلم هم زیاد دیدیم. تهیهکنندهها که به هوای مل بروکسِ خدا رفتم سراغش و کلی حال کردم باهاش. سیریانا رو هم که چند وقت پیش دیدیم و بازم من حرص خوردم که مردم امریکا پا نمیشن برن یه کم مطالعه کنن ببینن که ایدهای که از خاورمیانه و ایران و اینجور جاها دارن چقدر بچهگانه و فقط بوشپسندانه است. گفتم بوش و یادم افتاد که اون روز داشتم از کار برمیگشتم و یه ماشینی پشتش هنوز تبلیغ BUSH- CHENEY رو داشت و بالاش هم یه کاغذ دیگه چسبونده بود که نوشته بود
The best homeland security is an armed citizen.
که یعنی بهترین راه امنیت ملی، ساکنینِ مسلحه!
فیلم جدید جیم کری رو هم دیدیم و کلی خندیدیم. جالب بود که دقیقاً ماجرای امریکا و شرکتهای بزرگش بود و اینکه چقدر راحت میشه زندگیت رو از دست بدی و کارت به گوشهی خیابون بکشه. نمیدونم چرا از این وجه امریکا انقدر حالم بد میشه. اصلاً این بیخانمانها رو که میبینم چطوری گوشهی خیابون تو سرما میخوابن دلم سه دور میپیچه و احساس گناه میکنم که نمیتونم به هیچکدومشون کمک کنم.
اه بگذریم....
بعد از موزه اون شب رفتیم هالیوود و سانسِت و رفتیم یکی از این کلوپهای کمدی و جای شما خالی کلی خندیدیم. آدمهای خیلی معروفی از اون کلوپ به شهرت رسیدن و چندتاشون واقعاً خوب بودن و چند تا از این جدیدا هم افتضاح بودن بیچارهها! کلاً طنز امریکایی خیلی به مذاق من خوش نمیآد. شاید چون از اولش همیشه کمدی انگلیسی دیدم و خوندم و به نظرم خیلی قویتر و جالبتر میآن. شایدم مشکل از منه!
اوه راستی دو شب پیش رفتیم فیلم مکس سامان مقدم رو دیدیم و داغ دلم تازه شد که چقدر دلم برای سینما و تئاترمون تنگ شده :(((( به نظرم تئاتر ایران خیلی خوبه چون تئاتر خیلی راحت نمیتونه آدم رو جذب کنه مگه اینکه واقعاً خوب باشه. اینجا تا حالا نرفتم تئاتر. احساس میکنم خیانت میشه به بچههای خوبِ تئاترمون و میترسم مثل بقیه چیزاشون ظاهر پرزرق و برقدار و درونِ پوچ داشته باشه. شاید صبر کنم تا بالاخره برم نیویورک و یه راست برم سراغ تئاترای دانشجویی و برادوی اونجا!!
هه هه راستی فیلم Brokeback Mountain رو هم دیدیم. زبانم قاصره از بیانِ احساساتم!! :))) دارم شوخی میکنم :)) دلم خیلی برای شخصیتهای فیلم سوخت که نمیتونستن اون موقعها با هم زندگی کنن. فیلم جالبی بود و فکر کنم برای همجنسگراها خیلی بیشتر هم معنادار و دردناک بوده. خلاصه که فکر کنم نمادین هم اگه باشه یه چند تا جایزه ببره تو اسکار. نوش جونشون چون هیچکدوم از دو تا هنرپیشهی مردِ فیلم همجنسگرا نبودن ولی خوب از پَسِش براومدن و فکر کنم کونِ بوش با این اداهای محافظهکارانهاش داره میسوزه که خودش جای تقدیر و تشکر از نویسنده و کارگردان داره!!
خب فکر کنم حسابی تلافیِ این چند وقت ننوشتن رو درآوردم! فعلاً بایبای :)
اول از همه اینکه یه بار رفتیم لس انجلس به موزهی گتی که جای جالبی بود. کلی از کارای هنریِ خیلی جالب که بیشتر از ایتالیا آورده بودن و یه سری طراحیهای اولیه از کارای داوینچی و همدورهایهاش. توجهم به این جلب شد که خیلی ماهیچههای آدمهای رو غیرواقعی میکشیدن و بعد یادم افتاد که اون موقع ها که خبر نداشتن و کتابی هم نداشتن که آناتومی یاد بده چون علم تشریح هنوز وجود نداشته. خلاصه که خیلی جالب بود که چقدر با پیشرفت علم، هنر هم پیشرفت میکنه. مثل کاری که میکل آنژ میکرد و با تیکهتیکه کردنِ یواشکی جنازهها، دور از چشم دیگران تونشت مجسمهی داوود رو خلق کنه. یه سری عکس در مورد گتی رو میتونین اینجا ببینین اگه علاقهمندین.
این مدت فیلم هم زیاد دیدیم. تهیهکنندهها که به هوای مل بروکسِ خدا رفتم سراغش و کلی حال کردم باهاش. سیریانا رو هم که چند وقت پیش دیدیم و بازم من حرص خوردم که مردم امریکا پا نمیشن برن یه کم مطالعه کنن ببینن که ایدهای که از خاورمیانه و ایران و اینجور جاها دارن چقدر بچهگانه و فقط بوشپسندانه است. گفتم بوش و یادم افتاد که اون روز داشتم از کار برمیگشتم و یه ماشینی پشتش هنوز تبلیغ BUSH- CHENEY رو داشت و بالاش هم یه کاغذ دیگه چسبونده بود که نوشته بود
The best homeland security is an armed citizen.
که یعنی بهترین راه امنیت ملی، ساکنینِ مسلحه!
فیلم جدید جیم کری رو هم دیدیم و کلی خندیدیم. جالب بود که دقیقاً ماجرای امریکا و شرکتهای بزرگش بود و اینکه چقدر راحت میشه زندگیت رو از دست بدی و کارت به گوشهی خیابون بکشه. نمیدونم چرا از این وجه امریکا انقدر حالم بد میشه. اصلاً این بیخانمانها رو که میبینم چطوری گوشهی خیابون تو سرما میخوابن دلم سه دور میپیچه و احساس گناه میکنم که نمیتونم به هیچکدومشون کمک کنم.
اه بگذریم....
بعد از موزه اون شب رفتیم هالیوود و سانسِت و رفتیم یکی از این کلوپهای کمدی و جای شما خالی کلی خندیدیم. آدمهای خیلی معروفی از اون کلوپ به شهرت رسیدن و چندتاشون واقعاً خوب بودن و چند تا از این جدیدا هم افتضاح بودن بیچارهها! کلاً طنز امریکایی خیلی به مذاق من خوش نمیآد. شاید چون از اولش همیشه کمدی انگلیسی دیدم و خوندم و به نظرم خیلی قویتر و جالبتر میآن. شایدم مشکل از منه!
اوه راستی دو شب پیش رفتیم فیلم مکس سامان مقدم رو دیدیم و داغ دلم تازه شد که چقدر دلم برای سینما و تئاترمون تنگ شده :(((( به نظرم تئاتر ایران خیلی خوبه چون تئاتر خیلی راحت نمیتونه آدم رو جذب کنه مگه اینکه واقعاً خوب باشه. اینجا تا حالا نرفتم تئاتر. احساس میکنم خیانت میشه به بچههای خوبِ تئاترمون و میترسم مثل بقیه چیزاشون ظاهر پرزرق و برقدار و درونِ پوچ داشته باشه. شاید صبر کنم تا بالاخره برم نیویورک و یه راست برم سراغ تئاترای دانشجویی و برادوی اونجا!!
هه هه راستی فیلم Brokeback Mountain رو هم دیدیم. زبانم قاصره از بیانِ احساساتم!! :))) دارم شوخی میکنم :)) دلم خیلی برای شخصیتهای فیلم سوخت که نمیتونستن اون موقعها با هم زندگی کنن. فیلم جالبی بود و فکر کنم برای همجنسگراها خیلی بیشتر هم معنادار و دردناک بوده. خلاصه که فکر کنم نمادین هم اگه باشه یه چند تا جایزه ببره تو اسکار. نوش جونشون چون هیچکدوم از دو تا هنرپیشهی مردِ فیلم همجنسگرا نبودن ولی خوب از پَسِش براومدن و فکر کنم کونِ بوش با این اداهای محافظهکارانهاش داره میسوزه که خودش جای تقدیر و تشکر از نویسنده و کارگردان داره!!
خب فکر کنم حسابی تلافیِ این چند وقت ننوشتن رو درآوردم! فعلاً بایبای :)
۱۳۸۴ بهمن ۱۷, دوشنبه
تفلدم مفارکه!
اینم از تولد ۲۸ سالگی. ممنون از همهی اونایی که تبریک گفتین به طرق مختلف. دوستای بامعرفت که زنگ زدین و شنیدنِ صداتون واقعاًدوستداشتنیه :*
پیام جونم برای تولدم کلی زحمت کشید؛ گل لالهی ناز خرید و کیک بستنی بسیار تا بسیار خوشمزهای که هنوزم تموم نشده! کادوم هم که البته بلیت کنسرت دیوید گیلمور عزیز و لذیذ در سالن کوداک که همونجاییه که مراسم اسکار برگزار میشه. خلاصه کلی خوشخوشانمه D:
فقط وقتی که دور و ورت حسابی خالی باشه از دوستان و نزدیکانته که میفهمی اون موقعها که برات تولد میگرفتن و دورت همش شلوغ بود چقدر ارزش داشته. قدر مامان بابات و خواهرت و دوستات رو الآن خوب میدونی.
دلم برای همتون تنگ شده :*
اینم طبق سنت سالانه، هدیهی تولدم از حمیدرضا جونم :)

پیام جونم برای تولدم کلی زحمت کشید؛ گل لالهی ناز خرید و کیک بستنی بسیار تا بسیار خوشمزهای که هنوزم تموم نشده! کادوم هم که البته بلیت کنسرت دیوید گیلمور عزیز و لذیذ در سالن کوداک که همونجاییه که مراسم اسکار برگزار میشه. خلاصه کلی خوشخوشانمه D:
فقط وقتی که دور و ورت حسابی خالی باشه از دوستان و نزدیکانته که میفهمی اون موقعها که برات تولد میگرفتن و دورت همش شلوغ بود چقدر ارزش داشته. قدر مامان بابات و خواهرت و دوستات رو الآن خوب میدونی.
دلم برای همتون تنگ شده :*
اینم طبق سنت سالانه، هدیهی تولدم از حمیدرضا جونم :)
امان ازاین اعتقاداتِ لعنتی
خب با این وضعيت خطری مسائل انرژی اتمی این یکی دیگه نوبرشه والله! نمیدونم چرا آدمها اصرار دارن که توهین به خودشون رو راحت و امکانپذیر بکنن! تا موقعی که کلهخرانه و متعصبانه روی یه چیزایی اصرار نداشته باشی خیلی کم میشه آزارت داد. نمیفهمم چرا آدمها برای خودشون بت درست میکنن از چیزا و آدمهای مختلف. هیچکس مقدس نیست. هیچ چیز هم مقدس نیست چون اصلاً مقدس معنی نداره! یکی برای من قداست رو تعریف کنه! میدونم حالا بعضیها که اعتقاد قوی دارن میخوان بیآن و صغری کبری بچینن که نباید به مقدسات دیگران توهین کرد اما جداً نمیدونم چرا احساس میکنم همه باید اینو بدونن که تقدس و دین و این حرفا همهاش فقط تلقینی برای توجیه مسائلیه که برامون بدونِ جوابن.
مدتها پیش به این نتیجه رسیدم که آدمها در مراحل مختلف رشد روحی هستن و بعضی هنوز به این آویز دین و ایمان و اعتقاد احتیاج دارن در حالی که بعضی از اون مرحله رد شدن و به یه دید دیگهای همه چیز رو میبینن و بعضی هم که اصلاً از همه روحشون تکامل یافتهتره که واقعاً خوش به حالشون؛ برای همین با مامانم بحث نمیکردم وقتی که سفرهی ابوالفضل و زهرا و غیره میانداخت و دورهی ختم قرآن میذاشت با دوستاش. اما مامانِ من یه فرق بزرگی داره با این موجودات که دارن از در و دیوار میرن بالا، اونم اینه که عقایدش رو نمیخواست به کسی تحمیل کنه و به خاطرشون انسانیتش رو فراموش نمیکرد!
ای کاش آدمها یاد میگرفتن که هر کسی برای خودش نظریات و ایدههای خودش رو داره و لازم نیست همه مثل ما فکر کنن. به نظر شما هیچوقت این فهم توی جامعهی ما گسترش پیدا میکنه؟ چشمم آب نمیخوره. بدجوری داریم پسرفت میکنیم!
مدتها پیش به این نتیجه رسیدم که آدمها در مراحل مختلف رشد روحی هستن و بعضی هنوز به این آویز دین و ایمان و اعتقاد احتیاج دارن در حالی که بعضی از اون مرحله رد شدن و به یه دید دیگهای همه چیز رو میبینن و بعضی هم که اصلاً از همه روحشون تکامل یافتهتره که واقعاً خوش به حالشون؛ برای همین با مامانم بحث نمیکردم وقتی که سفرهی ابوالفضل و زهرا و غیره میانداخت و دورهی ختم قرآن میذاشت با دوستاش. اما مامانِ من یه فرق بزرگی داره با این موجودات که دارن از در و دیوار میرن بالا، اونم اینه که عقایدش رو نمیخواست به کسی تحمیل کنه و به خاطرشون انسانیتش رو فراموش نمیکرد!
ای کاش آدمها یاد میگرفتن که هر کسی برای خودش نظریات و ایدههای خودش رو داره و لازم نیست همه مثل ما فکر کنن. به نظر شما هیچوقت این فهم توی جامعهی ما گسترش پیدا میکنه؟ چشمم آب نمیخوره. بدجوری داریم پسرفت میکنیم!
۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه
دومین پست بیربط
اينو ديروز نوشتم اما نرسيدم خيلي کاملش کنم و فکر ميکنم همين قدرم کافيه!
خيلی خب بالاخره شد که بشینم پای کامپیوتر یه کم. پیام رفته خرید و آشپزیِ روز یکشنبه رو هم کردم و جای شما خالی خورشت قیمهبادمجون داریم. پیشو هم رفته دمِ درِ بالکونمون و داره با گربهی همسایه بغلی اختلاط میکنه و شد که یه کم وبلاگ بنویسم.
عجب بزن و بکشی بوده در این وبلاگستان طبق معمول. یکی به یکی دیگه فحش داده و تهمت زده و یه عده ریختن سرش که خفه. یکی دیگه هی در مورد ماتحتیجات مینویسه و بقیه رو عصبانی کرده و چند نفر هم طرفداریش رو میکنن. خود من به شخصه فکر میکنم اگه نوشتهای رو به هر دلیلی که برای خودمون مهمه دوست نداریم فقط کافیه که دیگه نریم سراغش و لی فکر نمیکنم بشه به بقیه گفت که چيزی يا طوری ننویسن چون ما خوشمون نمیآد. چیزی که هست به نظر من این هیچ ربطی به اون شخص نوعی نداره، فقط کافیه اینو قبول داشته باشیم که هر کسی مختاره که بنویسه و بحثهایی که به نظرش مهمند رو بکنه با زبانی که مناسب میدونه و دلیلی براش داره و ما اگه دوست نداریم یا نمیپسندیم کافیه که دیگه نخونیم.
نگرانی از اینکه نوشتههای یه نفر ممکنه آبروی یه قشر رو ببره هم بیهوده است، شدیدتر از اینا هم بوده و چیزی نشده. چه زن و چه مرد هر کسی خودش میدونه که میخواد چه تصویری از خودش به نمایش بذاره منتها گاهی اون تصویر درست منتقل نمیشه و خوانندهها فکرهای بدبد میکنن. در هر حال چون خودم هم سابقهی فحش خوردن و ناسزا و نقدهای تند شنیدن رو دارم میدونم که گاهی در حق آدم بیانصافی میشه.
در هر حال مختاریم که بخونیم و نخونیم مگه نه؟ ولی فکر نکنم مختار باشیم اختیار نوشتن بقیه رو بگیریم ازشون، مگه نه؟
ای کاش کمتر با هم میجنگیدیم و به هم میتوپیدیم و در عوض یه فکری به حال وضع کشورمون میکردیم که من نگرانم داره کمکم به جنگ کشیده میشه.
خيلی خب بالاخره شد که بشینم پای کامپیوتر یه کم. پیام رفته خرید و آشپزیِ روز یکشنبه رو هم کردم و جای شما خالی خورشت قیمهبادمجون داریم. پیشو هم رفته دمِ درِ بالکونمون و داره با گربهی همسایه بغلی اختلاط میکنه و شد که یه کم وبلاگ بنویسم.
عجب بزن و بکشی بوده در این وبلاگستان طبق معمول. یکی به یکی دیگه فحش داده و تهمت زده و یه عده ریختن سرش که خفه. یکی دیگه هی در مورد ماتحتیجات مینویسه و بقیه رو عصبانی کرده و چند نفر هم طرفداریش رو میکنن. خود من به شخصه فکر میکنم اگه نوشتهای رو به هر دلیلی که برای خودمون مهمه دوست نداریم فقط کافیه که دیگه نریم سراغش و لی فکر نمیکنم بشه به بقیه گفت که چيزی يا طوری ننویسن چون ما خوشمون نمیآد. چیزی که هست به نظر من این هیچ ربطی به اون شخص نوعی نداره، فقط کافیه اینو قبول داشته باشیم که هر کسی مختاره که بنویسه و بحثهایی که به نظرش مهمند رو بکنه با زبانی که مناسب میدونه و دلیلی براش داره و ما اگه دوست نداریم یا نمیپسندیم کافیه که دیگه نخونیم.
نگرانی از اینکه نوشتههای یه نفر ممکنه آبروی یه قشر رو ببره هم بیهوده است، شدیدتر از اینا هم بوده و چیزی نشده. چه زن و چه مرد هر کسی خودش میدونه که میخواد چه تصویری از خودش به نمایش بذاره منتها گاهی اون تصویر درست منتقل نمیشه و خوانندهها فکرهای بدبد میکنن. در هر حال چون خودم هم سابقهی فحش خوردن و ناسزا و نقدهای تند شنیدن رو دارم میدونم که گاهی در حق آدم بیانصافی میشه.
در هر حال مختاریم که بخونیم و نخونیم مگه نه؟ ولی فکر نکنم مختار باشیم اختیار نوشتن بقیه رو بگیریم ازشون، مگه نه؟
ای کاش کمتر با هم میجنگیدیم و به هم میتوپیدیم و در عوض یه فکری به حال وضع کشورمون میکردیم که من نگرانم داره کمکم به جنگ کشیده میشه.
چند تا پست بی ربط
میخوام چند تا پست بیربط بنویسم امروز.
اول از همه این سرود ملی ایران در دوران قاجار رو شنیدین؟ چقدر قشنگه! کاش دوباره همین میشد!
اينو دکتر زماني تو يه ايميلي فرستاده بودن و اين چند خط هم توش بود:
اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقيدان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.
اول از همه این سرود ملی ایران در دوران قاجار رو شنیدین؟ چقدر قشنگه! کاش دوباره همین میشد!
اينو دکتر زماني تو يه ايميلي فرستاده بودن و اين چند خط هم توش بود:
اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقيدان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.
۱۳۸۴ دی ۱۸, یکشنبه
گروه چ.س.م.خ*
خب الآن باید برم بخوابم اما چون بعد از مدتها حمیدرضا رو دیدم و دلم نیومد قبل از خواب باهاش یه گپی نزنم. دلم برای بچهها تو ایران تنگ شده گرچه خیلی بیمعرفتن و فکر کنم به غیر از احسان هیچکس این مدت نگفته خرت به چند من! بگذریم به هر حال مردم سرشون شلوغه!
حالا اصلاً چرا دارم اینو مینویسم در حال گپ زدن با حمیدرضا اینه که بگم برین این مطالب حمیدرضا تو ایرانجمعه رو پیدا کنین و حتماً بخونین وگرنه از دستتون رفته! مخصوصاً اگه خسرو و امیر قادری و اینا میشناسین که خیلی میخندین و کیف میکنین :)) اینا یه سری مطالبن دنبالهدارن که تو ایرانجمعه چاپ میشه، از دست ندینشون!
خب من برم بخوابم فعلاً!
شب به خیر!
اوه راستی نیکآهنگ جان ما خودمون مخلص دیوید جان هستیم! تازه این مطلب رو دیدم. یاد اون مصاحبهی کذایی به خیر:))) و اون کاریکاتوری که از ما به عنوان کرم کشیده بودین :)) خلاصه که دیوید گیلمور خیـــــــــــــــــــــــــــلی خوبه!
دوباره شب به خیر.
*اسمی که حمیدرضا روی گروه چهار نفرهی خسرو و رفقا گذاشته :))
پينوشت ۱: بابا واکنشات!! خب مثل اينکه من اشتباه کردم و مانا بوده که اين اسم خدا رو انتخاب کرده براي بروبکس!
پينوشت ۲: اين مطالب رو از اولش حميدرضا برام میفرستاد اما الآن بالاخره همت کردم و در موردش نوشتم و مطمئنم که خیلیها هم هنوز نخوندن و حالا باعث میشه که برن و لذت ببرن.
خب فعلاً همین!
حالا اصلاً چرا دارم اینو مینویسم در حال گپ زدن با حمیدرضا اینه که بگم برین این مطالب حمیدرضا تو ایرانجمعه رو پیدا کنین و حتماً بخونین وگرنه از دستتون رفته! مخصوصاً اگه خسرو و امیر قادری و اینا میشناسین که خیلی میخندین و کیف میکنین :)) اینا یه سری مطالبن دنبالهدارن که تو ایرانجمعه چاپ میشه، از دست ندینشون!
خب من برم بخوابم فعلاً!
شب به خیر!
اوه راستی نیکآهنگ جان ما خودمون مخلص دیوید جان هستیم! تازه این مطلب رو دیدم. یاد اون مصاحبهی کذایی به خیر:))) و اون کاریکاتوری که از ما به عنوان کرم کشیده بودین :)) خلاصه که دیوید گیلمور خیـــــــــــــــــــــــــــلی خوبه!
دوباره شب به خیر.
*اسمی که حمیدرضا روی گروه چهار نفرهی خسرو و رفقا گذاشته :))
پينوشت ۱: بابا واکنشات!! خب مثل اينکه من اشتباه کردم و مانا بوده که اين اسم خدا رو انتخاب کرده براي بروبکس!
پينوشت ۲: اين مطالب رو از اولش حميدرضا برام میفرستاد اما الآن بالاخره همت کردم و در موردش نوشتم و مطمئنم که خیلیها هم هنوز نخوندن و حالا باعث میشه که برن و لذت ببرن.
خب فعلاً همین!
اشتراک در:
پستها (Atom)